گنجور

 
امامی هروی

تا کی زنی ز مشک سیه بر زره گره

تا چند ماهرا کشی اندر خم زره

ماهی، باختیار، چو ماهی زره مپوش

روباز کن ز حلقه مشکین زره گره

گردم زند ز زلف تو اندر بر بتان

عنبر که هستم از خم آن طره مشتبه

بگشا شکنج زلف که با یاد بوی او

خاک ره از شمامه ی عنبر به است به

گر شادیت ز مرگ امامی است، زنده کرد

او را مدیح خواجه تو خوشباش و برمجه

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فرخی سیستانی

با من به شابهار به سر برد چاشتگاه

ماه من آنکه رشک برد زود و هفته ماه

گفت: این فراخ پهنا دشت گشاده چیست

گفتم: که عرضه گه شه بیعدد سپاه

گفتا: چه خوانم این شه آزاده را بنام ؟

[...]

عسجدی

گر شوم بودتی بغلامی بنزد خویش

با ریش شوم تر ببر ما هر آینه

قطران تبریزی

بر وی تو بروشنی از مهر و ماه به

زلفین تو ببوی ز مشک سیاه به

تو چون بنفشه ای و دگر نیکوان چو کاه

دانی هر آینه که بنفشه ز کاه به

گر من دل کسی بنوازم مشو ز جای

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

انصاف من بده که همی خواهم از تو داد

زیرا که بر سخن توئی امروز پادشاه

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه