گنجور

 
امامی هروی

زهی نوک کلک تو بحر معانی

زهی لفظ عذب تو عقد لالی

ز عفد لآلیت جان را مفرح

ز بحر معانیت دین را معالی

سپهر جلال تو ز اندیشه بر تر

حدود کمال تو زندیشه خالی

کمال تو از ذروه ی لا مکانی

جلال تو از عالم لایزالی

و گر بگذرد در ضمیر تو ملکی

حوادث شود منقطع زان حوالی

روان خرد عاجز آمد ز مدحت

که بس بی نظیری و بس بی همالی

ترا عمر بادا که خورشید گردون

کند پیش خورشید رویت هلالی

ترا حکم بادا که عقد تو زیبد

که در صحن دولت کند کو توالی

دگر تا شود پیش اهل تناسخ

جهان از دواوین اشعار خالی

بر اوراق دیوان گیتی مبادا

بجز مدحت عز دین بوالمعالی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قطران تبریزی

غزالی شدم من ز عشق غزالی

ز بس ناله گشتم بکردار نالی

هوائی کشیدم بطمع هوائی

فراقی کشیدم بطمع وصالی

مرا هست زین درد روزی چو ماهی

[...]

مسعود سعد سلمان

بتا زهره آسمان جمالی

چو زهره به من بر تو فرخنده فالی

کنار تو خالی نباشد ز بربط

ز بربط نباشد بلی زهره خالی

ابوالفرج رونی

از آن پس که بود اخترم درو بالی

سعادت بدو داد پری و بالی

همه لون و حالم نه این بود و گشتم

ز لونی بلونی ز حال بحالی

از این گونه گشت ست پرگار گردون

[...]

جامی

به فصل دی از برفهای پیاپی

فتاده ست در خانه ام قحطسالی

نه از گوشت چندان که آید به دندان

نه از هیمه چندان که سازم خلالی

صغیر اصفهانی

نمی‌گشتم ار بنده زین نکته غالی

خدایش همی خواندم از بی مثالی

زهی ذوالجلالی که از ذوالجلالی

چو حیدر مقیم مقامی است عالی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه