گنجور

 
الهامی کرمانشاهی

دلم از وحشت تنهایی شب‌ها خون است

غمم از حسرتِ آن چهره روزافزون است

با تو شادم اگرم جای به دوزخ بدهند

بی‌تو در خُلد برین خاطر من محزون است

دل مجروح من از قطرهٔ خون بیش نبود

پس چرا دامنم از خون جگر جیحون است

بعد ازینم سر و کاری نبود هیچ به عقل

عاقل آن است که از عشق رخش مجنون است

مدتی رفت که از هجر تو بیمارم و تو

می‌نپرسی ز منِ خسته که حالت چون است

تو پریشان مگر آن زلف مسلسل کردی

که پریشانیِ آشفته‌دلان افزون است

به تماشای گلستان و گلم نیست نیاز

که کنار و برم از لخت جگر گلگون است

به درآی از دو جهان و به فراغت بنشین

عالم عشق ازین هر دو جهان بیرون است

نیست نسبت، قد موزون تو را هیچ به سرو

سرو موزون بود اما نه چنان موزون است

دل الهامی اگر گشته پریشان نه شگفت

همه دانند دل غمزده دیگرگون است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فضولی

هر زمان حال من از عشق تو دیگرگون است

بتو چون شرح کنم حال چه گویم چون است

غم دل سوخت مرا پیش که آرم بزبان

قصه درد درونم که ز حد بیرون است

شده از ناوک آهم دل گردون مجروح

[...]

محتشم کاشانی

دوستم با تو به حدی که ز حد بیرونست

دشمنم نیز به نوعی که ز شرح افزون است

معنی دوستی از گفت و شنو مستغنی است

صورت دشمنی آن به که نگویم چونست

دامن عصمت گل چون دردا ز صحبت خار

[...]

صائب تبریزی

اشک از گرمی آه دل من گلگون است

طره آه من از سلسله مجنون است

سرو آورده خطی سبز ز دیوان قضا

کز جهان دست تهی قسمت هر موزون است

سلیم تهرانی

بی‌تو در بزم طرب بس که دلم محزون است

ساغر می به کفم آبلهٔ پرخون است

هرکه بیند به کفش، دستهٔ گل پندارد

بس که آیینه ز عکس رخ او گلگون است

قسمت ما به جهان غیر پریشانی نیست

[...]

واعظ قزوینی

کوه کن از طرفی، وز طرفی مجنون است

پر ز عشق است، اگر کوه و اگر هامون است

کیست، کو خانه خراب هوس دنیا نیست؟

یکی از خاک نشینان درش، قارون است

پیش پاکان، همه اقبال جهان ادبار است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه