گنجور

 
بلند اقبال

سروها دیده ام به هر چمنی

نیست همچون تو سرو سیم تنی

همچو زلف ورخ وبرت نبود

سنبل وارغوان ونسترنی

با وجود تو نیست در دل من

خواشه سیر گلشن وچمنی

بود دردلبری اگر چو توئی

نیز در عشق بود همچو منی

چاک دل همچو پیرهن شده ام

دیده ام تا که چاک پیرهنی

دلم ازچشم مور تنگتر است

از غم شکرین لب و دهنی

برده دل ازکف بلند اقبال

چشم مخمور وزلف راهزنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

ای خروس ایچ ندانم چه کسی

نه نکو فعلی و نه پاک تنی

سخت شوریده طریقیست تو را

نه مسلمانی و نه برهمنی

طیلسان داری و در بانگ نماز

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

هر چه موی سپید بینی تو

دست در دامن بهانه زنی

برکنی گوئی این ز سودا بود

من ندانم که را همی شکنی

پنبه زاری شد آن بناگوشت

[...]

مجیرالدین بیلقانی

لشکر شب رسید تن چه زنی؟

حبشی دست یافت بر ختنی

ادیب صابر

چون تو را خوان و کاسه نبود

بیهده کوس مهتری چه زنی

بی مروت تو را منی نرسد

ای منی چند از این منیّ و منی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه