کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستی
بودچشم تومست ومی کند زلف تو بدمستی
دل ازدست چو توماهی کجا کی جان برد سالم
کهگرماهی شود زلف تو او رامی کند شستی
عجب بد عهد و بی مهری چومریخی ومه چهری
به من عهدی که بستی بی سبب بهر چه بشکستی
ز اشک وچهره دارم سیم و زر افزون تر از قارون
دهم گر خرقه رهن باده نبود از تهی دستی
به دل گفتم چه شد کاینسان بلند اقبال گردیدی
بگفتا نیست کردم خویش را بگذشتم از هستی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیبایی و نامهربانی معشوق اشاره میکند. او با زلفهای سرکش و چشمان مست معشوق خود را به مستی ویران میکند. دل او شبیه ماهیست که نمیتواند در کنار زلفهای معشوق سالم بماند. شاعر از عهدشکنی معشوق و بیوفایی او گلهمند است و به او میگوید که اگرچه دم از عشق میزند، اما در عمل به عهدهاش وفا نکرده است. شاعر به ارزش بالای اشک و چهره خود اشاره میکند که حتی از ثروت قارون نیز بیشتر است و درباره حال خوبش که باعث خوشبختیاش شود، تردید دارد و در نهایت، به ناپایداری زندگی و بیتوجهی به خود فکر میکند.
هوش مصنوعی: گاهی زلف تو سر به نافرمانی میزند و گاهی به زمین میافتد، چشم تو مست است و زلف تو به مستی میخواند.
هوش مصنوعی: دل مثل ماهی است که وقتی در دست تو باشد، نمیتواند جان سالم به در ببرد. چرا که اگر آن ماهی به زلفهای تو بگیرد، جانی نمیماند.
هوش مصنوعی: عجب که تو با چه بدعهدی و بیمحبتی برخورد میکنی، مانند سحری که چهرهاش را به من نشان میدهد، اما به دلیل نامعلومی وعدهای که به من دادی را میشکنی.
هوش مصنوعی: از اشک و چهرهام بیشتر از ثروت قارون دارم، اما اگر نبود پیراهنی برای نوشیدن، تمام داراییام را به خاطر نداشتن چیزی که لازم است، فدای آن میکنم.
هوش مصنوعی: به دل گفتم چرا این شخص اینقدر خوش شانسی دارد، دل پاسخ داد: من هیچ نکردهام و از خودم گذشت کردهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی
سوی افلاک روحانی دو دیده برگشادستی
گشادستی دو دیده پرقدم را نیز از مستی
ولی پرسعادت او در آن عالم نزادستی
چو بنهادی قدم آن جا برفتی جسم از یادش
[...]
نگارا یاد میداری که با ما عهد پیوستی
چرا پیوند ببریدی چرا سوگند بشکستی
چو ما را ملک دل کردی و ملک جان زدی بر هم
قبای عهد بگشادی کمر برخون ما بستی
چنان یکباره ببریدی و ترک دوستی کردی
[...]
دلم از چشم مستش زار و پردم چشمش از مستی
چه جای پنجه کردن بود ما را با چنان دستی؟
به جان در غیرتم از دل، که پیش اوست پیوسته
گرین غیرت بدیدی او بغیر ما نپیوستی
ز زخم چشم مستش گر بنالیدم روا باشد
[...]
مرا افگنده بر خاک مذلت پله هستی
بلندی های بیجا کشکشان آورد در پستی
به گرد خویشتن می گردم و می گویم از مستی
دو عالم آرزو در سینه دارم از تهیدستی
منم اندر خرابات مغان آن رند سرمستی
که نشناسم سر از پایی نه بالادانم از پستی
به دریای فناکن غرقه خود را زانکه زین دریا
اگر رستی هلاکی ور در آن غرق آمدی رستی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.