گنجور

 
بلند اقبال

چه شد که مه بریدی وعهد بشکستی

مرا به بند ببستی خود از میان جستی

زنی به ساغر ما سنگ و بر رخ ما چنگ

تو را به ما سر جنگ است یا که بدمستی

گناه سستی بخت من است بسکه چنین

توسخت دل دل آزرده مرا خستی

من آنچه گفتم وگویم خلاف نیست در آن

تو هر چه عهد ببستی نبسته بشکستی

توچون به چشم ودلت نیست بخشش وهمت

اگر به دولت قارون رسی تهی دستی

مگر نه ما و تو را راه مرگ در پیش است

بگیر توشه ای از بهر راه تا هستی

دلا که گفته نهی نام خود بلند اقبال

تو کاین چنین ز غم هجر آن صنم پستی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابوالفرج رونی

بیامدی صنما بر دو پای بنشستی

دلم ز دست برون کردی و بِدَر جستی

نه مست بودی و پنداشتم که چون مستان

همی به حیله‌ شناسی بلندی از پستی

سه روز شد پس از آن تا ز درد فرقت تو

[...]

خاقانی

ز من گسستی و با دیگران بپیوستی

مرا درست شد اکنون که عهد بشکستی

به یاد مصطبه برخاستی معربدوار

بر آتشم بنشاندی و دور بنشستی

مرا به نیم کرشمه بکشتی ای کافر

[...]

مولانا

رهید جان دوم از خودی و از هستی

شده‌ست صید شهنشاه خویش در مستی

زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه

زهی بلند که جان گشت در چنین پستی

درست گشت مرا آنچ من ندانستم

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

به قول دشمن پیمان دوست بشکستی

ببین که از که بریدی و با که پیوستی

ابن یمین

حلال داشت عراقی نبید و شربش را

ولیک کفت حرامست باده و مستی

خلاف کرد حجازی و گفت هر دو یکیست

حلال دادن می ازین اختلاف تا هستی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه