گنجور

 
بلند اقبال

نگفتم دل مکن اینقدر غارت

که ترسم آخر افتی در مرارت

شه آگه گشته و داده است فرمان

به گیر و دار هر کس کرده غارت

دل ما راچرا ویرانه کردی

نمی بودت اگر عزم عمارت

لب لعل تو از بس هست شیرین

خیالش در مزاج آرد حرارت

همی بینم به روی دوشت افتد

چرا دارد چنین زلفت جسارت

بشارت می دهم خود جان ودل را

به قتلم گر بفرمایی اشارت

ندارد عشق و زاهد گشته عابد

چه حاصل از نماز بی طهارت

بهای بوسه ات دادم دل وجان

نکرده بهتر از این کس تجارت

بلند اقبال گردیدم هماندم

که از وصل تو دادنم بشارت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
باباطاهر

نپرسی حال یار دلفکارت

که هجران چون کند با روزگارت

ته که روز و شوان در یاد مویی

هزارت عاشق با مو چه کارت

سید حسن غزنوی

چو دولت رفت بر تخت امارت

مه تاجش پذیرفت استدارت

وزیری جست فحل و شهم و مقبل

که باشد در همه کارش مهارت

بسازد کار عقبی از کفایت

[...]

عطار

زهی روز قیامت روز بارت

خلایق سر به سر در انتظارت

گنه کاران بر جان خورده زنهار

همه جان بر کف اندر زینهارت

کجا پیغمبری دانی که آن روز

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۴۹ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه