گنجور

 
بلند اقبال

ای ترک من ای آفت دین ودل وفرهنگ

برخیز وبده باده و بیشین وبزن چنگ

چون زلف پریشان توافتم زچه در تاب

چون تنگ دهان تونشینم ز چه دلتنگ

از مژه سنان داری وشمشیر ز ابرو

آرم سپر از سینه تو داری به من ار جنگ

در زلف تو چین دیدم ودارم عجب از این

چون شد که چنین چین شده با پادشه زنگ

معشوق منی از چه نشینی بر اغیار

سیمین بدنی حیف که داری دلی از سنگ

زلف تو چرا بی ادبی می کنداین سان

پیوسته همی بر سر و روی تو زندچنگ

اقبال بلند است کسی را که به عشقت

نه درپی نام است ونه پروا کند از ننگ

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فرخی سیستانی

تا کی بود این شوخی و تاکی بود این جنگ

زین شوخی و زین جنگ نگردد دل من تنگ

صلحست مرابا تو و بامن نکنی صلح

جنگست ترا با من و با تو نکنم جنگ

سنگست دلت مهر بر او تابان گه گه

[...]

نسیمی

ای از لب تو تنگ شکر آمده به تنگ

روی تو کرده لاله و گل را خجل به رنگ

ز ابروی گوشه گیر به زه کرده ای کمان

بر جان عاشق از مژه کج کرده ای خدنگ

بخت منی و طالع من، چون کنی فرار

[...]

اهلی شیرازی

گر سنگ زدی بر من و آسوده دل تنگ

چون دل طپد از شوق تو بر سینه زنم سنگ

چون مور نیارم شدن از ضعف ولیکن

پر رویدم آنگه که کنم سوی تو آهنگ

شبها که فتد بر رخت از شمع فروغی

[...]

حزین لاهیجی

ای آنکه زدی بر قدح، امروز مرا سنگ

فرداست درین راه، کند پای تو را لنگ

در رهگذر بال فشانان مفکن دام

ترسم که تو را سخت فشارد، قفس تنگ

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه