گنجور

 
بلند اقبال

دست بر گیسو چودلبر می زند

هر که بینی پا به عنبر می زند

چنگ بر دل می زند زلفش چنانک

پنجه شاهین بر کبوتر می زند

ترک چشم مست خونریزش مدام

بر دلم از مژه خنجر می زند

نام مژگانش چوآرم برزبان

هر سوموئیم نشتر می زند

از لب و دندان تعالی ماه من

طعنه بر یاقوت وگوهر می زند

چشم وچهر من هم اندر عشق او

این فشاند سیم وآن زر می زند

گر بت من پرده برگیرد ز رخ

آزر اندر جان آذر می زند

بلکه بنویسد بلنداقبال اگر

وصف او آتش به دفتر می زند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

هرکرا عشقت به هم برمی‌زند

عاقبت چون حلقه بر در می‌زند

طالعی داری که از دست غمت

هرکرا دستیست بر سر می‌زند

در هوای تو ملک پر بفکند

[...]

سعدی

آفتاب از کوه سر بر می‌زند

ماهروی انگشت بر در می‌زند

آن کمان‌ابرو که تیر غمزه‌اش

هر زمانی صید دیگر می‌زند

دست و ساعد می‌کُشد درویش را

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

دل چو دم از عشق دلبر می‌زند

پشت پا بر بحر و بر برمی‌زند

در خرابات فنا جام بقا

شادی ساقی کوثر می‌زند

عشق می‌گوید دل و دلبر یکی است

[...]

قاسم انوار

گریه دارد،دست بر سر می زند

آتش اندر چرخ واختر می زند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه