ساقیا خیز و ده از باده به من جامی چند
کن مرا هست و ز خود بیخبر ایامی چند
زاهدان منع من از عشق رخ دوست کنند
من دلسوخته در آتشم از خامی چند
به من دلشدهای پادشه کشور حسن
بده از لعل شکربار خود انعامی چند
دلم از دیدن چشم و لبت آرام گرفت
همچو اطفال که از شکّر و بادامی چنند
مرحمت کن لب شیرین به تبسم بگشای
سخنی گو همه گر هست به دشنامی چند
مرغ دل رفت پی دانهٔ خال لب تو
ناگه افتاد ز گیسوی تو در دامی چند
میتوان گفت نکوبخت و بلنداقبال است
در ره عشق هر آن کس که زند گامی چند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به ساقی (میزبان) میگوید که جامی از باده به او بدهد تا لحظاتی از خود غافل شود. او به زاهدان اشاره میکند که او را از عشق معشوق منع کردهاند، اما دل او در آتش عشق میسوزد. شاعر از پادشاه عشق میخواهد که از زیباییهای خود به او عطا کند و از دیدن چشمها و لبهای معشوق آرامش مییابد. او از معشوق درخواست میکند لبهای شیرینش را به تبسم باز کند و اگر چیزی از او میخواهد، به او دشنام ندهد. در پایان، شاعر میگوید که در عشق، کسانی که گامی برمیدارند، خوشبخت و خوش اقبال هستند.
هوش مصنوعی: ای ساقی، بلند شو و چند جام از شراب به من بده. من در حال حاضر هستم اما از خود بیخبرم، پس به من زمانی چند بده تا از آن غافل شوم.
هوش مصنوعی: زاهدان به من میگویند که از عشق به چهرهی دوست دوری کنم، اما من همچنان دلسوخته و در آتش احساسات خود در حال سوختن هستم و نمیدانم چرا اینگونه هستم.
هوش مصنوعی: ای پادشاه زیبایی، به من که دل باختم، هدایایی از لعل شیرین خود بده.
هوش مصنوعی: دل من وقتی که چشمان و لبان تو را دید، آرامش پیدا کرد، مانند کودکان که از خوردن شیرینی و بادام خوشحال و آرام میشوند.
هوش مصنوعی: لطفاً با لبهای شیرینت بخند و چیزی بگو، حتی اگر میخواهی کمی هم گلایه کنی.
هوش مصنوعی: پرندهٔ دل من به دنبال دانهای از لب تو پرواز کرد، اما ناگهان در دامهایی که از گیسوان تو آویزان بود، گرفتار شد.
هوش مصنوعی: هر کسی که در مسیر عشق گامهایی هرچند کوچک بردارد، میتوان گفت که او خوشبخت و دارای سرنوشت نیکو است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند
وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند
بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعی
از طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند
شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشین
[...]
اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند
همه خر طبع و همه احمق و بی دانش و دند
شمس تبریز! تو جانی و همه خلق تناند
پیش جان و تن تو صورت تنها چه تنند
برو ای زاهد مغرور و مده ما را پند
عاشقان را به خدا بخش ملامت تا چند
من دیوانه ز زنجیر نمیاندیشم
که کشیدهست مرا زلف مسلسل در بند
خسروان از پی نخجیر دوانند ولی
[...]
آن کداماند و کیاناند و کجا میباشند
کز خرد دور و برانگیخته با اوباشاند
گرچه آزرده و رنجور شود دلهاشان
از جفای دگران سینۀ کس نخراشند
برِ این کِشته گر ابلیس خورد گر آدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.