گنجور

 
بلند اقبال

ساقیا خیز و ده از باده به من جامی چند

کن مرا هست و ز خود بی‌خبر ایامی چند

زاهدان منع من از عشق رخ دوست کنند

من دل‌سوخته در آتشم از خامی چند

به من دلشده‌ای پادشه کشور حسن

بده از لعل شکربار خود انعامی چند

دلم از دیدن چشم و لبت آرام گرفت

همچو اطفال که از شکّر و بادامی چنند

مرحمت کن لب شیرین به تبسم بگشای

سخنی گو همه گر هست به دشنامی چند

مرغ دل رفت پی دانهٔ خال لب تو

ناگه افتاد ز گیسوی تو در دامی چند

می‌توان گفت نکوبخت و بلنداقبال است

در ره عشق هر آن کس که زند گامی چند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند

وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند

بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعی

از طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند

شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشین

[...]

مولانا

شمس تبریز! تو جانی و همه خلق تن‌اند

پیش جان و تن تو صورت تنها چه تنند

همام تبریزی

برو ای زاهد مغرور و مده ما را پند

عاشقان را به خدا بخش ملامت تا چند

من دیوانه ز زنجیر نمی‌اندیشم

که کشیده‌ست مرا زلف مسلسل در بند

خسروان از پی نخجیر دوانند ولی

[...]

حکیم نزاری

آن کدام‌اند و کیان‌اند و کجا می‌باشند

کز خرد دور و برانگیخته با اوباش‌اند

گرچه آزرده و رنجور شود دل‌هاشان

از جفای دگران سینۀ کس نخراشند

برِ این کِشته گر ابلیس خورد گر آدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه