گنجور

 
بلند اقبال

ساقیا کن کرم از باده به من جامی چند

تا به مستی گذردعمر من ایامی چند

ناصحان منع کنندم که مده دل به کسی

چه بگویم من دلسوخته با خامی چند

به سؤالم لب شیرین به تبسم بگشای

گوجوابی همه گرهست به دشنامی چند

مرغ دل رفت پی دانه خال رخ تو

شد گرفتار به گیسوی تو در دامی چند

هر طرف دلبری افتاده پی صید دلم

چه کند یک دل مجروح ودلارامی چند

به نثار قدمش جان ودلم آریم نه سیم

گر نسیم سحر آرد ز تو پیغامی چند

گفتم ازدولت و حشمت که بلند اقبال است

گفت هر کس به ره عشق زندگامی چند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عبید زاکانی

ساقیا باز خرابیم بده جامی چند

پخته‌ای چند فرو ریز به ما خامی چند

صوفی و گوشهٔ محراب و نکونامی و زرق

ما و میخانه و دردی کش و بدنامی چند

باده پیش آر که بر طرف چمن خوش باشد

[...]

حافظ

حَسْبِ حالی نَنِوشتی و شد ایّامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟

ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نَهَد لطفِ شما گامی چند

چون مِی از خُم به سبو رفت و گُل افکند نقاب

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

به علی رغم عدو باز زدم جامی چند

توبه بشکستم و وارستم از این خامی چند

منم و رندی و خاصان سراپردهٔ عشق

فارغ از سرزنش عام کالانعامی چند

فرصت از دست مده زلف نگاری به کف آر

[...]

جامی

منم امروز حریف قدح آشامی چند

چهره رنگین چو گل از باده گل اندامی چند

بهر ساقیگری و مطربی و قوالی

کرده آرام دل خویش دلارامی چند

وادی قدس بود کوی مغان باد سرم

[...]

میلی

نیم بسمل شدم از غمزه خودکامی چند

در دل آرام ندارم ز دلارامی چند

عقل، بسیار به هشیاری خود مغرور است

ساقیا خیز و بده ازپی هم جامی چند

با همه بی‌گنهی خوشدلم از بسمل خویش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه