گنجور

 
بلند اقبال

چوزلف مه رخان ای آسمان چند

مرا داری پریشان حال ودربند

نشدوقتی که گردم از تو خشنود

نشد گاهی که باشم از تو خرسند

به کام من تو از کینی که داری

کنی زهر هلاهل گر خورم قند

مرا از ریش غم دل ریش منمای

مرا خوار وزبون زاین بیش مپسند

به محنت سر برم ایام تاکی

به حسرت بگذرانم روز تا چند

نیارم ازتو هیچ اندیشه دردل

به یکتا کردگار پاک سوگند

ندارم ازتوهرگز چشم یاری

اگر درفارس باشم یا سمرقند

نپندارم پر کاهی است یا کوه

کنی بار دلم گر کوه الوند

تونتوانی کنی پستم که هستم

بلند اقبال از امر خداوند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

در درج سخن بگشای بر پند

غزل را در به دست زهد در بند

به آب پند باید شست دل را

چو سالت بر گذشت از شست و ز اند

چو بردل مرد را از دیو گمره

[...]

انوری

یکی و پنج و سی وز بیست نیمی

وگر قدرت بود فرسنگکی چند

چو زین بگذشت و ما و مطرب و می

گناه از بنده و عفو از خداوند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه