گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۵۲

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

دلبر شد و من پا به دل سخت فشردم

خاکم به سر ای وای‌که جان رفت و نمردم

جان سختی صبرم چقدر لنگ بر آورد

کاین یک مژه ره جز به قیامت نسپردم

پایم ته سنگ آمد از افسردس دل

تاب رگ خواب از گره آبله خوردم

برگ طرب من ورق لاله برآمد

آه ازکف خونی که سیه گشت و فسردم

دل نیز ز افسردگیم سرمه نوا ماند

بر شیشه اثرکرد سیه روزی دردم

چون شمع قیامت به سرم می‌کند امروز

داغی‌که چرا سر به خرامش نسپردم

ای هستی مبرم چه ندامت هوسیهاست

گیرم دو سه روزت نفسی بود شمردم

بی شربت مرگ اینقدرم داغ تپیدن

فریاد ز آبی‌که ندادند به خوردم

بیدل مژه از خویش نبستم‌ گنه‌ کیست

راحت عملی داشت ‌که من پیش نبردم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فرّخ نوشته:

بی سوم، مصرع اول اینگونه صحیح‌ست:
پایم ته سنگ آمد از افسردگی دل
سپاس

کانال رسمی گنجور در تلگرام