لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
بیدل دهلوی

تا به عالم‌، رنگ بنیاد تمنا ریختند

گرد ما را چون نفس در راه دلها ریختند

واپسی زین‌ کاروان چندین ندامت بار داشت

هرکه رفت ازپیش خاکش برسرما ریختند

گنج‌ گوهر شد دل قومی ‌که از شرم طلب

آبرو در دامن خود همچو دریا ریختند

ماتم مطلب غبارانگیز چندین‌جستجوست

آرزو تا خانه ویران‌ گشت دنیا ریختند

صورت واماندگان آیینه‌ای دیگرنداشت

عجز ما بی‌پرده شد نقش‌ کف پا ریختند

قاتل ما چون سحر دامان ناز افشاند و رفت

خون ما چون ‌گل همان در دامن ما ریختند

عیش این ‌محفل نمی‌ارزد به اندوه شکست

بیدماغان هم به طبع سنگ مینا ریختند

انفعال آرمیدن بسکه آبم می‌کند

سیل جوشید از کف ‌خاکم به هرجا ریختند

حیرت آیینه‌ام با امتیازم ‌کار نیست

صورت بنیادم از چشم تماشا ریختند

این گلستان قابل نظاره ی الفت نبود

آبروی‌ شبنم‌ ما سخت‌ بیجا ریختند

بیدل از دام شکستِ دل ‌گذشتن، مشکل است

ریزهٔ این شیشه در جولانگه ما ریختند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختند

لاله ها پیمانه خود را به صحرا ریختند

من کشیدم بی تأمل باده منصور را

ورنه صدبار این می از ساغر به مینا ریختند

شعله شوق مرا شد بال پرواز دگر

[...]

جویای تبریزی

می به جام گل از آن رخسار زیبا ریختند

رنگ سرو از سایهٔ آن قد رعنا ریختند

خلوت دل روشن از فیض ریاضت می شود

شمع این بزم از گداز پیکر ما ریختند

خواستم تا در خیال آرم شکوه عشق را

[...]

بیدل دهلوی

کار دنیا بس که مهمل‌ گشت عقبا ریختند

فرصت امروز خون شد رنگ فردا ریختند

بوی یوسف از فسردن پیرهن آمد به عرض

شد پری بی‌ بال و پر چندان‌ که مینا ریختند

سینه‌چاکان را دماغ سخت‌جانی‌ها نبود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه