لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
بیدل دهلوی

آب و رنگ عبرتی صرف بهارم‌ کرده‌اند

پنجهٔ افسوسم از سودن نگارم ‌کرده‌اند

عالم غفلت نگردد پرده تسخیر من

عبرتم در دیده بینا شکارم کرده‌اند

گرد جولانم برون ازپردهٔ افسردگی‌ست

نالهٔ شوقم چه شدگر نی سوارم‌کرده اند

زین سرشکی چند کز یادت به مژگان بسته‌ام

دستگاه صد چراغان انتظارم کرده‌اند

روزگارسوختنها خوش‌ که در دشت جنون

هر کجا برقی‌ست نذر مشت خارم ‌کرده‌اند

تا نسیمی می‌وزد عریانی‌ام‌گل‌کرده است

آتشم‌، خاکستری را پرده‌دارم کرده‌اند

بر که بندم تهمت دانش‌ که جمعی بیخرد

تردماغیهای مجنون اعتبارم کرده‌اند

سخت‌ دشوار است چون ‌آیینه‌ خود را یافتن

عالمی را در سراغ خود دچارم کرده‌اند

پرفشانیهای چندین ناله‌ام اما چه سود

از دل افسرده جزو کوهسارم کرده‌اند

محملم در قطرگی آرایش صد موج داشت

تا شدم ‌گوهر به دوش خویش بارم ‌کرده‌اند

نیست بید‌ل وضع من افسانه‌ساز دردسر

همچو خاموشی شرات بیخمارم کرده‌اند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

با خزان آرزو حشر بهارم‌ کرد‌ه‌اند

از شکست‌ رنگ چون‌ صبح ‌آشکارم کرده‌اند

تا نگاهی گل کند می‌بایدم از هم گداخت

چون حیا در مزرع حسن آبیارم کرده‌اند

بحر امکان خون‌ شد از اندیشهٔ ‌جولان من

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
طغرل احراری

خوبرویان شیوه حیرت شعارم کرده‌اند

همچو نقش پا به خود آیینه‌دارم کرده‌اند

چون قدح آغوش صد خمیازه عیش ابد

از شکست و گردش رنگ خمارم کرده‌اند

بشکفد گل از گلستان خیالم بعد ازین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه