بدو زلف تو که یکسر دل مبتلا نشسته
همه حیرتم که آیا دل من کجا نشسته؟!
بهمین امید، هر شب بره تو می نشینم؛
که تو بیوفا بپرسی که دگر چرا نشسته؟!
چکنم ز رشک یا رب، چو بروز حشر بینم
که هزار کشته آنجا، پی خونبها نشسته
شب و شاهد و چغانه، من و باده ی مغانه
تو ببین که نقش طالع، چه بمدعا نشسته
بچمن گلی ندیدم، که جدا ز خار باشد
عجب است اینکه آذر ز گلشن جدا نشسته؟!


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دلباختهگی و عشق خود به معشوق سخن میگوید. او بیتاب و حیران است و به یاد زلف معشوق، دائماً در حال انتظار نشسته است. شاعر به چالشهای عشق اشاره میکند و از رشک خود در روز قیامت میگوید که در آن هزاران عاشق خون خود را طلب میکنند. او به زندگی و سرنوشت خود فکر میکند و این را که هیچچیز در زندگی بدون درد و رنج نیست، بیان میکند. در پایان، شاعر به وضعیت جدا شدن خود از معشوق اشاره میکند که گویی از گلشن بریده است.
هوش مصنوعی: به خاطر زلفهای تو که تمام دل مرا درگیر کرده، تنها در حیرتم که آیا دل من، در کجای این دنیا نشسته است؟
هوش مصنوعی: هر شب با این امید به سراغ تو میروم که شاید بپرسی چرا اینجا نشستهام، اما تو هیچگاه وفادار نیستی و این سؤال را نمیکنی.
هوش مصنوعی: خداوندا، چه کار کنم با این حسرت و غبطه، وقتی روز قیامت را ببینم و هزاران کشته را که در آنجا به انتظار بازگشت خونشان نشستهاند؟
هوش مصنوعی: در شب، من و شاهد و شراب، به دور هم نشستهایم. ببین که سرنوشت، چه حالتی به این میهمانی داده است.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به این نکته اشاره میکند که هیچ گلی را ندیده که از خار جدا باشد. این جای تعجب دارد که آذر، که نماد گرما و سرماست، از گلشن دور نشسته باشد. یعنی او تعجب میکند از اینکه چطور چنین چیزی ممکن است، زیرا معمولاً گل و خار همدیگر را همراهی میکنند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همه شب رود رهی رو به ره صبا نشسته
همه کس به خواب راحت، من مبتلا نشسته
غرضی ورای امکان چه خیال فاسد است این
هوش جمال سلطان به دل گدا نشسته
نفسی فرو نبردم که نه انده تو خوردم
[...]
صنمی که غمزهٔ او، به صف بلا نشسته
به هوای دل مسیحا، به ره فنا نشسته
چو رسی به تربت من، مفشان به ناز دامن
که غبار درد و حسرت، به مزار ما نشسته
شود آشکار فردا، که به راه وعدهٔ او
[...]
به حوالی دو چشمش حشم بلا نشسته
چو قبیله گرد لیلی همه جابجا نشسته
خط و خال بر عذارش همه جابجا نشسته
نرود ز دیده نقشی که به مدعا نشسته
ننشسته ناز چندان به حوالی دو چشمش
[...]
شب و روز در ره تو من مبتلا نشسته
تو گذر کنی نگوئی تو کئی چرا نشسته
ز تو کار بسته دارم دل و جان خسته دارم
بدر طبیب عشقم بامیدها نشسته
چه شود همین تو باشی ره مدعی نباشد
[...]
به تو نقش صحبت ما، چقدر بجا نشسته
توبه ناز و ما درآتش، تو به خواب وما نشسته
سرو برگ جرآت دل به ادب چرا نسوزد
که سپند هم به بزمت زتپش جدا نشسته
چه قیامت است یارب به جهان بینیازی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.