گنجور

حکایت شیخ سمعان

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » جواب هدهد
 

شیخ سمعان پیرعهد خویش بود

در کمال از هرچ گویم بیش بود

شیخ بود او در حرم پنجاه سال

با مرید چارصد صاحب کمال

هر مریدی کان او بود ای عجب

می‌نیاسود از ریاضت روز و شب

هم عمل هم علم با هم یار داشت

هم عیان کشف هم اسرار داشت

قرب پنجه حج بجای آورده بود

عمره عمری بود تا می‌کرده بود

خود صلوة وصوم بی‌حد داشت او

هیچ سنت را فرو نگذاشت او

پیشوایانی که در عشق آمدند

پیش او از خویش بی‌خویش آمدند

موی می‌بشکافت مرد معنوی

در کرامات و مقامات قوی

هرک بیماری و سستی یافتی

از دم او تن درستی یافتی

خلق را فی الجمله در شادی و غم

مقتدایی بود در عالم علم

گرچه خود را قدوهٔ اصحاب دید

چند شب بر هم چنان در خواب دید

کز حرم در رومش افتادی مقام

سجده می‌کردی بتی را بر دوام

چون بدید این خواب بیدار جهان

گفت دردا و دریغا این زمان

یوسف توفیق در چاه اوفتاد

عقبهٔ دشوار در راه اوفتاد

من ندانم تا ازین غم جان برم

ترک جان گفتم اگر ایمان برم

نیست یک تن بر همه روی زمین

کو ندارد عقبه‌ای در ره چنین

گر کند آن عقبه قطع این جایگاه

راه روشن گرددش تا پیشگاه

ور بماند در پس آن عقبه باز

در عقوبت ره شود بر وی دارز

آخر از ناگاه پیر اوستاد

با مریدان گفت کارم اوفتاد

می‌بباید رفت سوی روم زود

تا شود تدبیر این معلوم زود

چار صد مرد مرید معتبر

پس‌روی کردند با او در سفر

می‌شدند از کعبه تا اقصای روم

طوف می‌کردند سر تا پای روم

از قضا را بود عالی منظری

بر سر منظر نشسته دختری

دختری ترسا و روحانی صفت

در ره روح الله‌اش صد معرفت

بر سپهر حسن در برج جمال

آفتابی بود اما بی‌زوال

آفتاب از رشک عکس روی او

زردتر از عاشقان در کوی او

هرک دل در زلف آن دلدار بست

از خیال زلف او زنار بست

هرک جان بر لعل آن دلبر نهاد

پای در ره نانهاده سرنهاد

چون صبا از زلف او مشکین شدی

روم از آن مشکین صفت پر چین شدی

هر دو چشمش فتنهٔ عشاق بود

هر دو ابرویش به خوبی طاق بود

چون نظر بر روی عشاق او فکند

جان به دست غمزه با طاق او فکند

ابرویش بر ماه طاقی بسته بود

مردمی بر طاق او بنشسته بود

مردم چشمش چو کردی مردمی

صید کردی جان صد صد آدمی

روی او در زیر زلف تاب دار

بود آتش پارهٔ بس آب دار

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت

نرگس مستش هزاران دشنه داشت

گفت را چون بر دهانش ره نبود

از دهانش هر که گفت آگه نبود

همچو چشم سوزنی شکل دهانش

بسته زناری چو زلفش بر میانش

چاه سیمین در زنخدان داشت او

همچو عیسی در سخن آن داشت او

صد هزاران دل چو یوسف غرق خون

اوفتاده در چه او سرنگون

گوهری خورشیدفش در موی داشت

برقعی شعر سیه بر روی داشت

دختر ترسا چو برقع بر گرفت

بند بند شیخ آتش درگرفت

چون نمود از زیر برقع روی خویش

بست صد زنارش از یک موی خویش

گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد

عشق آن بت روی کارخویش کرد

شد به کل از دست و در پای اوفتاد

جای آتش بود و برجای اوفتاد

هرچ بودش سر به سر نابود شد

ز آتش سودا دلش چون دود شد

عشق دختر کرد غارت جان او

کفر ریخت از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد و ترسایی خرید

عافیت بفروخت رسوایی خرید

عشق برجان و دل او چیر گشت

تا ز دل نومید وز جان سیر گشت

گفت چون دین رفت چه جای دلست

عشق ترسازاده کاری مشکل است

چون مریدانش چنین دیدند زار

جمله دانستند کافتادست کار

سر به سر در کار او حیران شدند

سرنگون گشتند و سرگردان شدند

پند دادندش بسی سودی نبود

بودنی چون بود به بودی نبود

هرک پندش داد فرمان می‌نبرد

زانک دردش هیچ درمان می‌نبرد

عاشق آشفته فرمان کی برد

درد درمان سوز درمان کی برد

بود تا شب همچنان روز دراز

چشم بر منظر، دهانش مانده باز

چون شب تاریک در شعر سیاه

شد نهان چون کفر در زیر گناه

هر چراغی کان شب اختر درگرفت

از دل آن پیر غم‌خور درگرفت

عشق او آن شب یکی صد بیش شد

لاجرم یک بارگی بی‌خویش شد

هم دل از خود هم ز عالم برگرفت

خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت

یک دمش نه خواب بود و نه قرار

می‌طپید از عشق و می‌نالید زار

گفت یا رب امشبم را روز نیست

یا مگر شمع فلک را سوز نیست

در ریاضت بوده‌ام شبها بسی

خود نشان ندهد چنین شبهاکسی

همچو شمع از سوختن خوابم نماند

بر جگر جز خون دل آبم نماند

همچو شمع از تفت و سوزم می‌کشند

شب همی سوزند و روزم می‌کشند

جمله شب در خون دل چون مانده‌ام

پای تا سر غرقه در خون مانده‌ام

هر دم از شب صد شبیخون بگذرد

می‌ندانم روز خود چون بگذرد

هرکه رایک شب چنین روزی بود

روز و شب کارش جگر سوزی بود

روز و شب بسیار در تب بوده‌ام

من به روز خویش امشب بوده‌ام

کار من روزی که می‌پرداختند

از برای این شبم می‌ساختند

یا رب امشب را نخواهد بود روز

شمع گردون را نخواهد بود سوز

یا رب این چندین علامت امشبست

یا مگر روز قیامت امشبست

یا از آهم شمع گردون مرده شد

یا ز شرم دلبرم در پرده شد

شب دراز است و سیه چون موی او

ورنه صد ره مردمی بی‌روی او

می بسوزم امشب از سودای عشق

می‌ندارم طاقت غوغای عشق

عمر کو تا وصف غم خواری کنم

یا به کام خویشتن زاری کنم

صبر کو تا پای در دامن کشم

یا چو مردان رطل مردافکن کشم

بخت کو تا عزم بیداری کند

یا مرا در عشق او یاری کند

عقل کو تا علم در پیش آورم

یا به حیلت عقل در بیش آورم

دست کو تا خاک ره بر سر کنم

یا ز زیر خاک و خون سر برکنم

پای کو تا بازجویم کوی یار

چشم کو تا بازبینم روی یار

یار کو تا دل دهد در یک غمم

دست کو تا دست گیرد یک دمم

زور کو تا ناله و زاری کنم

هوش کو تا ساز هشیاری کنم

رفت عقل و رفت صبر و رفت یار

این چه عشق است این چه درد است این چه کار

جملهٔ یاران به دلداری او

جمع گشتند آن شب از زاری او

همنشینی گفتش ای شیخ کبار

خیز این وسواس را غسلی برآر

شیخ گفتش امشب از خون جگر

کرده‌ام صد بار غسل ای بی‌خبر

آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست

کی شود کار تو بی‌تسبیح راست

گفت تسبیحم بیفکندم ز دست

تا توانم بر میان زنار بست

آن دگر یک گفت ای پیرکهن

گر خطایی رفت بر تو توبه کن

گفت کردم توبه از ناموس و حال

تایبم از شیخی و حال و محال

آن دگر یک گفت ای دانای راز

خیز خود را جمع کن اندر نماز

گفت کو محراب روی آن نگار

تا نباشد جز نمازم هیچ‌کار

آن دگر یک گفت تا کی زین سخن

خیز در خلوت خدا را سجده کن

گفت اگر بت‌روی من اینجاستی

سجده پیش روی او زیباستی

آن دگر گفتش پشیمانیت نیست

یک نفس درد مسلمانیت نیست

گفت کس نبود پشیمان بیش ازین

تا چرا عاشق نبودم پیش ازین

آن دگر گفتش که دیوت راه زد

تیر خذلان بر دلت ناگاه زد

گفت گر دیوی که راهم می‌زند

گو بزن چون چست و زیبا می‌زند

آن دگر گفتش که هرک آگاه شد

گوید این پیر این چنین گمراه شد

گفت من بس فارغم از نام وننگ

شیشهٔ سالوس بشکستم به سنگ

آن دگر گفتش که یاران قدیم

از تو رنجورند و مانده دل دو نیم

گفت چون ترسا بچه خوش دل بود

دل ز رنج این و آن غافل بود

آن دگر گفتش که با یاران بساز

تا شویم امشب بسوی کعبه باز

گفت اگر کعبه نباشد دیر هست

هوشیار کعبه‌ام در دیر مست

آن دگر گفت این زمان کن عزم راه

در حرم بنشین و عذر من بخواه

گفت سر بر آستان آن نگار

عذر خواهم خواست، دست از من بدار

آن دگر گفتش که دوزخ در ره است

مرد دوزخ نیست هرکو آگهست

گفت اگر دوزخ شود هم راه من

هفت دوزخ سوزد از یک آه من

آن دگر گفتش که امید بهشت

باز گرد و توبه کن زین کار زشت

گفت چون یار بهشتی روی هست

گر بهشتی بایدم این کوی هست

آن دگر گفتش که از حق شرم دار

حق تعالی را به حق آزرم دار

گفت این آتش چو حق درمن فکند

من به خود نتوانم از گردن فکند

آن دگر گفتش برو ساکن بباش

باز ایمان آور و مؤمن بباش

گفت جز کفر از من حیران مخواه

هرک کافر شد ازو ایمان مخواه

چون سخن در وی نیامد کارگر

تن زدند آخر بدان تیمار در

موج زن شد پردهٔ دلشان ز خون

تا چه آید خود ازین پرده برون

ترک روز، آخر چو با زرین سپر

هندو شب را به تیغ افکند سر

روز دیگر کین جهان پر غرور

شد چو بحر از چشمهٔ خور غرق نور

شیخ خلوت ساز کوی یار شد

با سگان کوی او در کار شد

معتکف بنشست بر خاک رهش

همچو مویی شد ز روی چون مهش

قرب ماهی روز و شب در کوی او

صبر کرد از آفتاب روی او

عاقبت بیمار شد بی‌دلستان

هیچ برنگرفت سر زان آستان

بود خاک کوی آن بت بسترش

بود بالین آستان آن درش

چون نبود از کوی او بگذشتنش

دختر آگه شد ز عاشق گشتنش

خویشتن را اعجمی ساخت آن نگار

گفت ای شیخ از چه گشتی بی‌قرار

کی کنند، ای از شراب شرک مست

زاهدان در کوی ترسایان نشست

گر به زلفم شیخ اقرار آورد

هر دمش دیوانگی بارآورد

شیخ گفتش چون زبونم دیده‌ای

لاجرم دزدیده دل دزدیده‌ای

یا دلم ده باز یا با من بساز

در نیاز من نگر، چندین مناز

از سر ناز و تکبر درگذر

عاشق و پیرو غریبم درنگر

عشق من چون سرسری نیست ای نگار

یا سرم از تن ببر یا سر درآر

جان فشانم برتو گر فرمان دهی

گر تو خواهی بازم از لب جان دهی

ای لب و زلفت زیان و سود من

روی و کویت مقصد و به بود من

گه ز تاب زلف در تابم مکن

گه ز چشم مست در خوابم مکن

دل چو آتش، دیده چون ابر از توم

بی‌کس و بی‌یار و بی‌صبر از توم

بی تو بر جانم جهان بفروختم

کیسه بین کز عشق تو بردوختم

همچو باران ابر می‌بارم ز چشم

زانک بی تو چشم این دارم ز چشم

دل ز دست دیده در ماتم بماند

دیده رویت دید، دل در غم بماند

آنچ من از دیده دیدم کس ندید

وآنچ من از دل کشیدم کس ندید

از دلم جز خون دل حاصل نماند

خون دل تاکی خورم چون دل نماند

بیش ازین بر جان این مسکین مزن

در فتوح او لگد چندین مزن

روزگار من بشد در انتظار

گر بود وصلی بیاید روزگار

هر شبی بر جان کمین سازی کنم

بر سر کوی تو جان بازی کنم

روی بر خاک درت، جان می‌دهم

جان به نرخ خاک ارزان می‌دهم

چند نالم بر درت ، در باز کن

یک دمم با خویشتن دمساز کن

آفتابی، از تو دوری چون کنم

سایه‌ام، بی تو صبوری چون کنم

گرچه همچون سایه‌ام از اضطراب

در جهم در روزنت چون آفتاب

هفت گردون را درآرم زیر پر

گر فرو آری بدین سرگشته سر

می‌روم با خاک جان سوخته

ز آتش جانم جهانی سوخته

پای از عشق تو در گل مانده

دست از شوق تو بر دل مانده

می‌برآید ز آرزویت جان ز من

چند باشی بیش از این پنهان ز من

دخترش گفت ای خرف از روزگار

ساز کافور و کفن کن، شرم‌دار

چون دمت سر دست دمسازی مکن

پیر گشتی، قصد دل بازی مکن

این زمان عزم کفن کردن ترا

بهترم آید که عزم من ترا

کی توانی پادشاهی یافتن

چون به سیری نان نخواهی یافتن

شیخ گفتش گر بگویی صد هزار

من ندارم جز غم عشق تو کار

عاشقی را چه جوان چه پیرمرد

عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد

گفت دختر گر تو هستی مردکار

چار کارت کرد باید اختیار

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز

خمر نوش و دیده را ایمان بدوز

شیخ گفتا خمر کردم اختیار

با سهٔ دیگر ندارم هیچ‌کار

بر جمالت خمر دانم خورد من

و آن سهٔ دیگر ندانم کرد من

گفت دختر گر درین کاری تو چست

دست باید پاکت از اسلام شست

هرک او هم رنگ یار خویش نیست

عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست

شیخ گفتش هرچ گویی آن کنم

وانچ فرمایی به جان فرمان کنم

حلقه در گوش توم ای سیم تن

حلقه‌ای از زلف در حلقم فکن

گفت برخیز و بیا و خمر نوش

چون بنوشی خمر ، آیی در خروش

شیخ را بردند تا دیرمغان

آمدند آنجا مریدان در فغان

شیخ الحق مجلسی بس تازه‌دید

میزبان را حسن بی‌اندازه دید

آتش عشق آب کار او ببرد

زلف ترسا روزگار او ببرد

ذرهٔ عقلش نماند و هوش هم

درکشید آن جایگه خاموش دم

جام می بستد ز دست یار خویش

نوش کرد و دل برید از کار خویش

چون به یک جا شد شراب و عشق یار

عشق آن ماهش یکی شد صد هزار

چون حریفی آب دندان دید شیخ

لعل او در حقه خندان دید شیخ

آتشی از شوق در جانش فتاد

سیل خونین سوی مژگانش فتاد

باده‌ای دیگر بخواست و نوش کرد

حلقه‌ای از زلف او در گوش کرد

قرب صد تصنیف در دین یادداشت

حفظ قرآن را بسی استاد داشت

چون می از ساغر به ناف او رسید

دعوی او رفت و لاف او رسید

هرچ یادش بود از یادش برفت

باده آمد عقل چون بادش برفت

خمر، هر معنی که بودش از نخست

پاک از لوح ضمیر او بشست

عشق آن دلبر بماندش صعبناک

هرچ دیگر بود کلی رفت پاک

شیخ چون شد مست، عشقش زور کرد

همچو دریا جان او پرشور کرد

آن صنم را دید می در دست و مست

شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست

دل بداد و دست از می خوردنش

خواست تا ناگه کند در گردنش

دخترش گفت ای تو مرد کار نه

مدعی در عشق، معنی دار نه

گر قدم در عشق محکم دارییی

مذهب این زلف پر خم دارییی

همچو زلفم نه قدم در کافری

زانک نبود عشق کار سرسری

عافیت با عشق نبود سازگار

عاشقی را کفر سازد یاددار

اقتدا گر تو به کفر من کنی

با من این دم دست در گردن کنی

ور نخواهی کرد اینجا اقتدا

خیز رو، اینک عصااینک ردا

شیخ عاشق گشته بس افتاده بود

دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود

آن زمان کاندر سرش مستی نبود

یک نفس او را سر هستی نبود

این زمان چون شیخ عاشق گشت مست

اوفتاد از پای و کلی شد ز دست

برنیامد با خود و رسوا شد او

می‌نترسید از کسی، ترسا شد او

بود می بس کهنه دروی کارکرد

شیخ را سرگشته چون پرگار کرد

پیر را می کهنه و عشق جوان

دلبرش حاضر، صبوری کی توان

شد خراب آن پیرو شد از دست و مست

مست و عاشق چون بود رفته ز دست

گفت بی‌طاقت شدم ای ماه‌روی

از من بی‌دل چه می‌خواهی بگوی

گر به هشیاری نگشتم بت‌پرست

پیش بت مصحف بسوزم مست مست

دخترش گفت این زمان مرد منی

خواب خوش بادت که در خورد منی

پیش ازین در عشق بودی خام خام

خوش بزی چون پخته گشتی والسلام

چون خبر نزدیک ترسایان رسید

کان چنان شیخی ره ایشان گزید

شیخ را بردند سوی دیر مست

بعد از آن گفتند تا زنار بست

شیخ چون در حلقهٔ زنار شد

خرقه آتش در زد و در کار شد

دل ز دین خویشتن آزاد کرد

نه ز کعبه نه ز شیخی یادکرد

بعد چندین سال ایمان درست

این چنین نوباوه رویش بازشست

گفت خذلان قصد این درویش کرد

عشق ترسازاده کار خویش کرد

هرچ گوید بعد ازین فرمان کنم

زین بتر چه بود که کردم آن کنم

روز هشیاری نبودم بت پرست

بت پرستیدم چو گشتم مست مست

بس کسا کز خمر ترک دین کند

بی شکی ام الخبایث این کند

شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند

هرچ گفتی کرده شد، دیگر چه ماند

خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق

کس مبیناد آنچ من دیدم ز عشق

کس چو من از عاشقی شیدا شود

و آن چنان شیخی چنین رسوا شود

قرب پنجه سال را هم بود باز

موج می‌زد در دلم دریای راز

ذرهٔ عشق از کمین درجست چست

برد ما را بر سر لوح نخست

عشق از این بسیار کردست و کند

خرقه با زنار کردست و کند

تختهٔ کعبه است ابجد خوان عشق

سرشناس غیب سرگردان عشق

این همه خود رفت برگوی اندکی

تا تو کی خواهی شدن با من یکی

چون بنای وصل تو براصل بود

هرچ کردم بر امید وصل بود

وصل خواهم و آشنایی یافتن

چند سوزم در جدایی یافتن

باز دختر گفت ای پیر اسیر

من گران کابینم و تو بس فقیر

سیم و زر باید مرا ای بی‌خبر

کی شود بی‌سیم و زر کارت به سر

چون نداری تو سر خود گیر و رو

نفقه‌ای بستان ز من ای پیر و رو

همچو خورشید سبک‌رو فرد باش

صبرکن مردانه‌وار و مرد باش

شیخ گفت ای سرو قد سیم بر

عهد نیکو می‌بری الحق به سر

کس ندارم جز تو ای زیبا نگار

دست ازین شیوه سخن آخر بدار

هر دم از نوع دگر اندازیم

در سراندازی و سر اندازیم

خون تو بی تو بخوردم هرچ بود

در سر و کار تو کردم هرچ بود

در ره عشق تو هر چم بود شد

کفر و اسلام و زیان و سود شد

چند داری بی‌قرارم ز انتظار

تو ندادی این چنین با من قرار

جملهٔ یاران من برگشته‌اند

دشمن جان من سرگشته‌اند

تو چنین و ایشان چنان، من چون کنم

نه مرا دل ماند و نه جان ، چون کنم

دوستر دارم من ای عالی سرشت

با تو در دوزخ که بی تو در بهشت

عاقبت چون شیخ آمد مرد او

دل بسوخت آن ماه را از درد او

گفت کابین را کنون ای ناتمام

خوک رانی کن مرا سالی مدام

تا چو سالی بگذرد، هر دو بهم

عمر بگذاریم در شادی و غم

شیخ از فرمان جانان سرنتافت

کانک سرتافت او ز جانان سرنیافت

رفت پیرکعبه و شیخ کبار

خوک وانی کرد سالی اختیار

در نهاد هر کسی صد خوک هست

خوک باید سوخت یا زنار بست

تو چنان ظن می‌بری ای هیچ کس

کین خطر آن پیر را افتاد بس

در درون هر کسی هست این خطر

سر برون آرد چو آید در سفر

تو ز خوک خویش اگر آگه نه‌ای

سخت معذوری که مرد ره نه‌ای

گر قدم در ره نهی چون مرد کار

هم بت و هم خوک بینی صد هزار

خوک کش، بت سوز، اندر راه عشق

ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق

هم نشینانش چنان درماندند

کز فرو ماندن به جان درماندند

چون بدیدند آن گرفتاری او

بازگردیدند از یاری او

جمله از شومی او بگریختند

در غم او خاک بر سر ریختند

بود یاری در میان جمع، چست

پیش شیخ آمد که ای در کار سست

می‌رویم امروز سوی کعبه باز

چیست فرمان، باز باید گفت راز

یا همه هم چون تو ترسایی کنیم

خویش را محراب رسوایی کنیم

این چنین تنهات نپسندیم ما

همچو تو زنار بربندیم ما

یا چو نتوانیم دیدت هم چنین

زود بگریزیم بی‌تو زین زمین

معتکف در کعبه بنشینیم ما

دامن از هستیت در چینیم ما

شیخ گفتا جان من پر درد بود

هر کجا خواهید باید رفت زود

تا مرا جانست، دیرم جای بس

دختر ترسام جان افزای بس

می‌ندانید، ارچه بس آزاده‌اید

زانک اینجا جمله کار افتاده‌اید

گر شما را کار افتادی دمی

هم دمی بودی مرا در هر غمی

باز گردید ای رفیقان عزیز

می‌ندانم تا چه خواهد بود نیز

گر ز ما پرسند، برگویید راست

کان ز پا افتاده سرگردان کجاست

چشم پر خون و دهن پر زهر ماند

در دهان اژدهای دهر ماند

هیچ کافر در جهان ندهد رضا

آنچ‌کرد آن پیر اسلام از قضا

موی ترسایی نمودندش ز دور

شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور

زلف او چون حلقه در حلقش فکند

در زفان جملهٔ خلقش فکند

گر مرا در سرزنش گیرد کسی

گو درین ره این چنین افتد بسی

در چنین ره کان نه بن دارد نه سر

کس مبادا ایمن از مکر و خطر

این بگفت و روی از یاران بتافت

خوک وانی را سوی خوکان شتافت

بس که یاران از غمش بگریستند

گه ز دردش مرده گه می‌زیستند

عاقبت رفتند سوی کعبه باز

مانده جان در سوختن، تن درگداز

شیخشان در روم تنها مانده

داده دین در راه ترسا مانده

وانگه ایشان از حیا حیران شده

هر یکی در گوشهٔ پنهان شده

شیخ را در کعبه یاری چست بود

در ارادت دست از کل شست بود

بود بس بیننده و بس راهبر

زو نبودی شیخ را آگاه‌تر

شیخ چون از کعبه شد سوی سفر

او نبود آنجایگه حاضرمگر

چون مرید شیخ بازآمد بجای

بود از شیخش تهی خلوت سرای

باز پرسید از مریدان حال شیخ

باز گفتندش همه احوال شیخ

کز قضا او را چه بار آمد ببر

وز قدر او را چه کار آمد به سر

موی ترسایی به یک مویش ببست

راه بر ایمان به صد سویش ببست

عشق می‌بازد کنون با زلف و خال

خرقه گشتش مخرقه، حالش محال

دست کلی بازداشت از طاعت او

خوک وانی میکند این ساعت او

این زمان آن خواجهٔ بسیار درد

بر میان زنار دارد چار کرد

شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت

از کهن گبریش می‌نتوان شناخت

چون مرید آن قصه بشنود، از شگفت

روی چون زر کرد و زاری درگرفت

با مریدان گفت ای‌تر دامنان

در وفاداری نه مرد و نه زنان

یار کار افتاده باید صد هزار

یار ناید جز چنین روزی به کار

گر شما بودید یار شیخ خویش

یاری او از چه نگرفتید پیش

شرمتان باد، آخر این یاری بود

حق گزاری و وفاداری بود

چون نهاد آن شیخ بر زنار دست

جمله را زنار می‌بایست بست

از برش عمدا نمی‌بایست شد

جمله را ترسا همی‌بایست شد

این نه یاری و موافق بودنست

کانچ کردید از منافق بودنست

هرک یار خویش رایاور شود

یار باید بود اگر کافرشود

وقت ناکامی توان دانست یار

خود بود در کامرانی صد هزار

شیخ چون افتاد در کام نهنگ

جمله زو بگریختید از نام و ننگ

عشق را بنیاد بر بد نامیست

هرک ازین سر سرکشد از خامیست

جمله گفتند آنچ گفتی بیش ازین

بارها گفتیم با او پیش ازین

عزم آن کردیم تا با او بهم

هم نفس باشیم در شادی و غم

زهد بفروشیم و رسوایی خریم

دین براندازیم و ترسایی خریم

لیک روی آن دید شیخ کارساز

کز بر او یک به یک گردیم باز

چون ندید از یاری ما شیخ سود

بازگردانید ما را شیخ زود

ما همه بر حکم او گشتیم باز

قصه برگفتیم و ننهفتیم راز

بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید

گر شما را کار بودی بر مزید

جز در حق نیستی جای شما

در حضورستی سرا پای شما

در تظلم داشتن در پیش حق

هر یکی بردی از آن دیگر سبق

تا چو حق دیدی شما را بی‌قرار

بازدادی شیخ را بی‌انتظار

گر ز شیخ خویش کردید احتراز

از در حق از چه می‌گردید باز

چون شنیدند آن سخن از عجز خویش

برنیاوردند یک تن سر ز پیش

مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود

کار چون افتاد برخیزیم زود

لازم درگاه حق باشیم ما

در تظلم خاک می‌پاشیم ما

پیرهن پوشیم از کاغذ همه

در رسیم آخر به شیخ خود همه

جمله سوی روم رفتند از عرب

معتکف گشتند پنهان روز و شب

بر در حق هر یکی را صد هزار

گه شفاعت گاه زاری بود کار

هم چنان تا چل شبان روز تمام

سرنپیچدند هیچ از یک مقام

جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب

هم چو شب چل روز نه نان و نه آب

از تضرع کردن آن قوم پاک

در فلک افتاد جوشی صعب ناک

سبزپوشان در فراز و در فرود

جمله پوشیدند از آن ماتم کبود

آخرالامر آنک بود از پیش صف

آمدش تیر دعااندر هدف

بعد چل شب آن مرید پاک باز

بود اندر خلوت از خود رفته باز

صبح دم بادی درآمد مشک بار

شد جهان کشف بر دل آشکار

مصطفی را دید می‌آمد چو ماه

در برافکنده دو گیسوی سیاه

سایهٔ حق آفتاب روی او

صد جهان جان وقف یک سر موی او

می‌خرامید و تبسم می‌نمود

هرک می‌دیدش درو گم می‌نمود

آن مرید آن را چو دید از جای جست

کای نبی الله دستم گیر دست

رهنمای خلقی، از بهر خدای

شیخ ما گم راه شد راهش نمای

مصطفی گفت ای بهمت بس بلند

رو که شیخت را برون کردم ز بند

همت عالیت کار خویش کرد

دم نزد تا شیخ را در پیش کرد

در میان شیخ و حق از دیرگاه

بود گردی و غباری بس سیاه

آن غبار از راه او برداشتم

در میان ظلمتش نگذاشتم

کردم از بهر شفاعت شب نمی

منتشر بر روزگار او همی

آن غبار اکنون ز ره برخاستست

توبه بنشسته گنه برخاستست

تو یقین می‌دان که صد عالم گناه

از تف یک توبه برخیزد ز راه

بحراحسان چون درآید موج زن

محو گرداند گناه مرد و زن

مرد از شادی آن مدهوش شد

نعره‌ای زد کآسمان پرجوش شد

جملهٔ اصحاب را آگاه کرد

مژدگانی داد و عزم راه کرد

رفت با اصحاب گریان و دوان

تا رسید آنجا که شیخ خوک وان

شیخ را می‌دید چون آتش شده

در میان بی‌قراری خوش شده

هم فکنده بود ناقوس مغان

هم گسسته بود زنار از میان

هم کلاه گبرکی انداخته

هم ز ترسایی دلی پرداخته

شیخ چون اصحاب را از دور دید

خویشتن را در میان بی‌نور دید

هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد

هم به دست عجز سر بر خاک کرد

گاه چون ابر اشک خونین برفشاند

گاه از جان جان شیرین برفشاند

گه ز آتش پردهٔ گردون بسوخت

گه ز حسرت در تن او خون بسوخت

حکمت اسرار قرآن و خبر

شسته بودند از ضمیرش سر به سر

جمله با یاد آمدش یکبارگی

بازرست از جهل و از بیچارگی

چون به حال خود فرونگریستی

در سجود افتادی و بگریستی

هم چو گل در خون چشم آغشته بود

وز خجالت در عرق گم گشته بود

چون بدیدند آنچنان اصحابناش

مانده در اندوه و شادی مبتلاش

پیش او رفتند سرگردان همه

وز پی شکرانه جان افشان همه

شیخ را گفتند ای پی‌برده راز

میغ شد از پیش خورشید تو باز

کفر برخاست از ره و ایمان نشست

بت پرست روم شد یزدان پرست

موج زد ناگاه دریای قبول

شد شفاعت خواه کار تو رسول

این زمان شکرانه عالم عالمست

شکر کن حق را چه جای ماتمست

منت ایزد را که در دریای قار

کرده راهی همچو خورشید آشکار

آنک داند کرد روشن را سیاه

توبه داند داد با چندین گناه

آتش توبه چو برافروزد او

هرچ باید جمله بر هم سوزد او

قصه کوته می‌کنم، آن جایگاه

بودشان القصه حالی عزم راه

شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز

رفت با اصحاب خود سوی حجاز

دید از آن پس دختر ترسا به خواب

کاوفتادی در کنارش آفتاب

آفتاب آنگاه بگشادی زبان

کز پی شیخت روان شو این زمان

مذهب او گیرو خاک او بباش

ای پلیدش کرده، پاک او بباش

او چو آمد در ره تو بی‌مجاز

در حقیقت تو ره او گیر باز

از رهش بردی، به راه او درآی

چون به راه آمد تو هم راهی نمای

ره زنش بودی بسی همره بباش

چند ازین بی‌آگهی آگه بباش

چون درآمد دختر ترسا ز خواب

نور می‌داد از دلش چون آفتاب

در دلش دردی پدید آمد عجب

بی‌قرارش کرد آن درد از طلب

آتشی در جان سرمستش فتاد

دست در دل زد،دل از دستش فتاد

می‌ندانست او که جان بی‌قرار

در درون او چه تخم آورد بار

کار افتاد و نبودش هم دمی

دید خود را در عجایب عالمی

عالمی کانجا نشان راه نیست

گنگ باید شد، زفان را راه نیست

در زمان آن جملگی ناز و طرب

هم چو باران زو فروریخت ای عجب

نعره زد جامه دران بیرون دوید

خاک بر سر در میان خون دوید

با دل پردرد و شخص ناتوان

از پی شیخ و مریدان شد دوان

هم چو ابر غرقه در خون می‌دوید

پای داد از دست بر پی میدوید

می‌ندانست او که در صحرا و دشت

از کدامین سوی می‌باید گذشت

عاجز و سرگشته می‌نالید خوش

روی خود در خاک می‌مالید خوش

زار میگفت ای خدای کار ساز

عورتی‌ام مانده از هر کار باز

مرد راه چون تویی را ره زدم

تو مزن بر من که بی آگه زدم

بحر قهاریت رابنشان ز جوش

می‌ندانستم، خطاکردم، بپوش

هرچ کردم بر من مسکین مگیر

دین پذیرفتم ، مرا تو دست گیر

می‌بمیرم از کسم یاریم نیست

حصه از عزت به جز خواریم نیست

شیخ را اعلام دادند از درون

کامد آن دختر ز ترسایی برون

آشنایی یافت با درگاه ما

کارش افتاد این زمان در راه ما

بازگرد و پیش آن بت بازشو

بابت خود همدم و همساز شو

شیخ حالی بازگشت از ره چو باد

باز شوری در مریدانش فتاد

جمله گفتندش ز سر بازت چه بود

توبه و چندین تک و تازت چه بود

بار دیگر عشق بازی می‌کنی

توبهٔ بس نانمازی می‌کنی

حال دختر شیخ با ایشان بگفت

هرک آن بشنود ترک جان بگفت

شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز

تا شدند آنجا که بود آن دل‌نواز

زرد می‌دیدند چون زر روی او

گم شده در گرد ره گیسوی او

برهنه پای و دریده جامه پاک

بر مثال مرده‌ای بر روی خاک

چون بدید آن ماه شیخ خویش را

غشی آورد آن بت دل‌ریش را

چون ببرد آن ماه را در غشی خواب

شیخ بر رویش فشاند از دیده آب

چون نظر افکند بر شیخ آن نگار

اشک می‌بارید چون ابر بهار

دیده برعهد وفای او فکند

خویشتن در دست و پای او فکند

گفت از تشویر تو جانم بسوخت

بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت

برفکندم توبه تا آگه شوم

عرضه کن اسلام تا با ره شوم

شیخ بر وی عرضهٔ اسلام داد

غلغلی رد جملهٔ یاران فتاد

چون شد آن بت روی از اهل عیان

اشک باران، موج زن شد در میان

آخر الامر آن صنم چون راه یافت

ذوق ایمان در دل آگاه یافت

شد دلش از ذوق ایمان بی‌قرار

غم درآمد گرد او بی غمگسار

گفت شیخا طاقت من گشت طاق

من ندارم هیچ طاقت در فراق

می‌روم زین خاندان پر صداع

الوداع ای شیخ عالم الوداع

چون مرا کوتاه خواهد شد سخن

عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند

نیم جانی داشت برجانان فشاند

گشت پنهان آفتابش زیر میغ

جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

قطره‌ای بود او درین بحر مجاز

سوی دریای حقیقت رفت باز

جمله چون بادی ز عالم می‌رویم

رفت او و ما همه هم می‌رویم

زین چنین افتد بسی در راه عشق

این کسی داند که هست آگاه عشق

هرچ می‌گویند در ره ممکنست

رحمت و نومید و مکر و ایمنست

نفس این اسرار نتواند شنود

بی نصیبه گوی نتواند ربود

این یقین از جان و دل باید شنید

نه بنفس آب و گل باید شنید

جنگ دل با نفس هر دم سخت شد

نوحه‌ای در ده که ماتم سخت شد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سید رضا نوشته:

در بیت اول شعر کلمه سمعان اشتباه است و خواهش دارم که املاء درست آن یعنی «صنعان» را جایگزین نمایید. تا شاید کوششی باشد بس ناچیز در راه نگهداشت صحیح ابیات پارسی.

خسته نباشید.
بدرود.

حمیدرضا نوشته:

@سیدرضا:
دوست عزیز، گویا در برخی از نسخه‌ها شیخ سمعان آمده و در بعضی دیگر شیخ صنعان (این مطلب را ببینید).
نقل معروف و آشنا به گوش این نام «شیخ صنعان» است آن هم احتمالاً به واسطه‌ی اشاره‌ی حافظ در این غزل به این نام (شیخ صنعان خرقه رهن خانه‌ی خمار داشت).
در هر صورت از آنجا که در منبع چاپی مورد استفاده برای کسانی که منطق‌الطیر را تایپ کرده‌اند «شیخ سمعان» به کار رفته بوده، ضمن تشکر از شما، تصور می‌کنم جهت حفظ یکدستی کل اثر و جلوگیری از ایجاد یک مغلمه‌ی جدید، بهتر باشد دستی به این نام در نقل منطق‌الطیر نزنیم و به اشاره‌ای در حاشیه بسنده کنیم.

محسن... نوشته:

سلام…
عشق هم صاحب فتواست اتر بگذارند!

طاهره نوشته:

با سلام.از روی چه نسخه ای نوشته اید شیخ سمعان؟آخر در نسخ معتبر مثل تصحیح شفیعی کدکنی نوشته شده شیخ صنعان!
فکر نمیکنید بهتر است مثل حافظ بنویسیم؟حافظ از نظر زمانی خیلی به عطار نزدیکتر بوده و اگر در تمام نسخ دیوان حافظ کلمه شیخ صنعان باشد،فکر میکنم باید آن را درست بگیریم!

داستان شیخ صنعان یکی از زیباترین داستانهای عرفانی است و حافظ ارادت زیادی به شیخ صنعان داشته:وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
فکر نمیکنم از شخصیتهای داستانی خواجه به کسی به اندازه شیخ صنعان علاقه داشته.برخلاف فرهاد که به دلیل دنیاگرایی و دل به شیرین دادن مورد سرزنش حافظ است(من همانروز ز فرهاد طمع ببریدم که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
ز حسرت لب شیرین هنوز میبینم که لاله میدهم از خون دیده فرهاد)
حافظ شیخ صنعان را ستایش میکند.چون به بدنامی رسیده

طاهره نوشته:

لفظ شیخ سمعان باعث میشود که در جستجوی گوگل این صفحه ظاهر نشود.چون همه شیخ صنعان را جسنجو میکنند

رضا نوشته:

دوست عزیزی که عنوان کرده “شیخ سمعان‏”در بعضی از نسخ اومده کاملا درسته.دوستانیکه اطلاعاتشون ناقص هست خواهشأ زحمت دست اندر کاران این سایت رو زیرسوال نبرن.معتبرترین تصحیح این کتاب توسط روانشاد سید صادق گوهرین در سال۴۲ چاپ شد. توسط بنگاه ترجمه..این کتاب بعد انقلاب توسط همین موسسه ولی با نام شرکت انتشارات علمی و فرهنگی بچاپ رسیده.من نمیدونم که توی چاپ بعد انقلاب حاشیه های مصحح رو آوردن یا نه.ولی درهرصورت در قسمت توضیحات کتاب منطق الطیر که حکایت فوق هم قسمتی از اونه،دقیقترین تحقیق درباره ریشه تاریخی اسم این حکایت رو از دانشمند گرانقدر مجتبی مینوی آورده.چون توضیحش زیاده و من هم با موبایل توی سایت هستم و نمیتونم همشو وارد کنم فقط آدرس میدم،اگه کسی جدأ دنبالش هست بره تو اینترنت بگرده.چنانچه باز هم کسی ضرب العجلی نیاز داشت پیغام بذاره.میرم کافی نت تایپ میکنم و میذارم رو سایت.‏(مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تهران/سال هشتمشماره۳/ذیل عنوان “از خزائن ترکیه‏”‏‏)-درآخر دعا و فاتحه به روان پاک حضرت عطار و سید صادق گوهرین رحمه اله علیهم

منصور پویان نوشته:

مردی درویش ماب و مـُدعی پارسا منشی به نام شیخ صنعان، از آنجا که تحول درونی و ذاتی نکرده بود، خواب می بیند که در روم مقام دارد و سجده بر دامان صنم زیبا روئی میگذارد. او با دیدن این خواب قرار و آرام از دست میدهد و جهت تعبیر خواب خویش و با مریدان از پی اش؛ راهی روم می شود. القصـّه بعد از گشت و گذار در شهر روم؛ چشم شیخ به دختر زیباروی ترسا می افتد که آتش در جان شیخ میزند. شیخ بدون تفکر به دست و پای دختر میافتد و وصال او را خواستار میشود. مریدان جمله شگفتی زده به شیخ خود می نگرند و زبان به پند ونصیحت میگشایند. باری دختر ترسا که این همه بی قراری را می بیند شرط وصال خویش را بر چهار چیز میبندد
شیخ از همه کس و پیشینه خود رو بر می تابد و درمانده و ناتوان شروط دختر ترسا را اجرا کرده و بعنوان کابین نیز می پذیرد که خوک های او را نگهبانی کند. مریدان دست از رستگاری شیخ خود می شویند و او را ترک کرده و برمی گردند. شیخ دوست پاکبازی داشت که بعد از رسیدن مریدان جویای احوال شیخ میشود. مریدان با ناله وزاری احوال شیخ را باز می گویند. او به مجرد شیندن این احوال آه از نهاد بر می کشد و بر مریدان می آشوبد و همه را به نارفیقی متهم می کند. بنا بر نظر این دوست، آنان چل شبانروز عبادت می کنند که شیخ از این عشق زمینی رهائی یابد. باری پس از این دوره اعتکاف، مریدان با خوش حالی به سوی شیخ برمی گردند. آنها شیخ را متحول شده می بینند؛ چرا که در این مدّت آتش این عشق زمینی فروکش کرده و شیخ صنعان از بند امیال آزاد گشته بود. منتها اینبار دختر گریبان پاره کرده و دست به دامان شیخ می زند که او را با خود همراه ببرد. بدون پرداختن به رمز و راز نهفته در این داستان، نمی توان پی به اندیشه های عطار و نظام سلوکی وی برد. سلوک عطار دلالت بر عشقی معنوی و لازمان/ مکانی دارد که پس از تجربیات و دلبستگی های مادّی و در پی آمد تجربیات عشق زمینی حاصل و پدیدار می گردد. داستان شیخ صنعان بازگو کننده عشقی است که صوفیان آن را وسیله رسیدن به نهایت و کشف اسرار عالم هستی می دانند. عشق زمینی شیخ صنعان پیش درآمدی بود برای پس زدن حجاب از چهره سرسپردگی به جهان روزمرهء مادّی. در حقیقت عشق ها و دلبستگی های زمینی و مادّی مقدمه ای هستند برای تحول درونی و پالایش ضروری آدمی. در داستان عطار، خوک نـُماد و سمبول نفس اماره و دلسپردگی هاست. بدیگر سخن، خوکبانی نـُمایاننده منیت و خویشتن بینی و خود محوری ست که حجابی ست در مسیر حقیقت و معنویت.

جمشید پیمان نوشته:

دکتر صادق گوهرین با استناد به بعضی نسخ متاخر ” شیخ سمعان” را پذیرفته است.عده ای گفته اند چون در روم دیرهایی به نام “دیر سمعان” وجود داشته است ،به این اعتبار که شیخ مقیم یکی از این دیرها شده بودنام داستان باید “شیخ سمعان” باشد. دکتر فروزانفربا ذکر توضیحات مکفی، ” سیخ صنعان” را مرجح دانسته است. دکتر تقی پورنامداریان در اثر بدیع خودبا نام ” تفسیر دیگری از شیخ صنعان” با توضیح دقیق تر و استناد به نسخه های کهن تر این داستان مانند نسخه مجلس شورای ملی( لابد حالا شده است شورای اسلامی) و نسخه معروف به نسخه پاریس، ” شیخ صنعان” را درست دانسته است.

محمد تدیّنی Mohammad Tadayoni نوشته:

با درود به سرکار خانم طاهره؛ من خودم در گوگل “شیخ سمعان” سرچ کرده ام و “شیخ صنعان” یافته است.

م.ح.گ نوشته:

لطفاً این موارد اصلاح شود:
۱/ پیشوایانی که در «پیش» آمدند؛ نه در “عشق”.
۲/ تن درستی را به تن‌درستی (با نیم‌فاصله) یا تندرستی.
شیخ سمعان در نسخه‌های کهن‌تر دیده شده و بسیاری معتقدند همان هم درست تر است. لطفاً به عنوان دست نزنید.

روفیا نوشته:

آیا شیخ سمعان یا صنعان شخصیتی واقعی بود یا افسانه ای؟

روفیا نوشته:

خدای را شکر که دختر ترسای دلفریب قالب تهی کرد وگرنه خدا میداند وصال مرد پیر فقیر با دختر زیبای دلربا چه پایان اسفناکی داشت!

روفیا نوشته:

در نهاد هر کسی صد خوک هست
خوک باید سوخت یا زنار بست
تو چنان ظن می‌بری ای هیچ کس
کین خطر آن پیر را افتاد بس
در درون هر کسی هست این خطر
سر برون آرد چو آید در سفر
تو ز خوک خویش اگر آگه نه‌ای
سخت معذوری که مرد ره نه‌ای
گر قدم در ره نهی چون مرد کار
هم بت و هم خوک بینی صد هزار
خوک کش، بت سوز، اندر راه عشق
ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق
این ابیات خطاب به کسانی است که در یک نقطه ایستاده اند و بدون پای نهادن در کوی پر پیچ و خم عشق ( به خدا، به جهان، به آدمیان) رهروان را ملامت می کنند.
البته که املای نانوشته غلط ندارد! نمره هم ندارد!
مرد آن است که به راه افتد و خود را در معرض بلا قرار دهد.
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

سمانه، م نوشته:

بسیار داستان جالبی ست
گویا این داستان از شهرت بالایی برخوردار بوده که بسیاری از شعرا اشاره ای به آن دارند اگر چه گذرا
حافظ نیز در آن غزل زیبای : بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
میگوید :گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار داشت
اگر چه این عوالم را زائیده ی خیالات و در دنباله ی آرزوهای به دست نیامده ی بشر میدانم و گمان میکنم هیچ کس به آن درجه عرفان و خلوص که ادعا شده نرسیده مگر در عالم خیال ، ویا دیگران این نسبت ها را به ایشان داده اند، تنها آنانی را که به انسانیت معتقدند و با وجود اشتباه ، در زندگی روزمره ، از آزار دیگران و حیوانات
خودداری میکنند عارف و انسان والا می دانم
همیشه این سؤال برایم بوده : وقتی کسی با کشتن حیوانی شکم خود را سیر می کند ، چگونه در عین حال به لقا خداوند نیز میتواند امیدوار باشد؟
.شاید بسیاری درین راه گام برداشته اند ولی ، آنرا که خبر شد خبری باز نیامد

سمانه ، م نوشته:

بسیار داستان جالبی ست
گویا این داستان از شهرت بالایی برخوردار بوده که بسیاری از شعرا اشاره ای به آن دارند اگر چه گذرا
حافظ نیز در آن غزل زیبای : بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
میگوید :گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار داشت
اگر چه این عوالم را زائیده ی خیالات و در دنباله ی آرزوهای به دست نیامده ی بشر میدانم و گمان میکنم هیچ کس به ان درجه عرفان و خلوص که ادعا شده نرسیده مگر در عالم خیال ، ویا دیگران این نسبت ها را به ایشان داده اند، تنها آنانی را که به انسانیت معتقدند و با وجود اشتباه ، در زندگی روزمره ، از آزار دیگران و حیوانات
خودداری میکنند عارف و انسان والا می دانم
همیشه این سؤال برایم بوده : وقتی کسی با کشتن حیوانی شکم خود را سیر می کند ، چگونه در عین حال به لقا خداوند نیز میتواند امیدوار باشد؟
.شاید بسیاری دری راه گام برداشته اند ولی ، آنرا که خبر شد خبری باز نیامد

تضمینی نوشته:

سمانه جان
اگر این تفکر -ببخشید-کودکانۀ شما را همه داشتند که هستی نابود می شد.
یعنی چه که خون حیوان را نباید ریخت؟
خدا بر سر انسان منت گذاشته و تمام هستی را در خدمت او قرار داده تا بتواند در مسیر قرب الهی گام بردارد.
این گام برداشتن هم نیازمند داشتن روح و جسمی کاراست. جسم و بلکه روح هم به غذاهای متنوع و مفید نیاز دارند.
اگر این دید شما که ابوالعلای معری هم هزار سال پیش مانند این فکر می کرد، درست باشد شما باید درجا انتحار کنید. چون همین لباسی که به تن دارید و هر گونه غذایی که می خورید و ماشینی که سورا می شوید و خیلی چیزهای دیگر-مصتقیم یا غیر مستقیم- از جانداران تهیه شده.
فکر نکنید فقط حیوان، جان دارد. درخت و نبات و گیاه و جمادات و… هم جان دارند و هر کدام که در مسیر خودش استفاده نشود دردش می گیرد.
افتخاز یک گوشفند باشد که یک انسان وی را بخورد و در مسیر تقرب الهی سیر کند.

تضمینی نوشته:

روفیا جان
شما غصه ی آن وصال را نخورید.
چون بوی عشق به دماغتان نخورده تا بدانید در وادی عشق این گونه دیدگاه های صوری و زمینی شما، که در آن نظرتان نظر به جسم و طبیعت و ظاهر داشته اید- خیلی خنده دار است.
-با عرض معذرت از شما-:
میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آن که اشتر می چراند.

ناشناس نوشته:

همه این بزرگان دست به سینه ایستاده اند که نمره قبولی از سمانه خانم بگیرند.

سیدمحمد نوشته:

با احترام به سرکار خانم سمانه ، م
درود بر شما با این طرز تفکرو این برداشت والا از زندگی ،
از ایرج است:
قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر
گوشت نخورد و ذوات لحم نیازرد
در مرض موت با اجازه دستور
خادم او جوجه با به محضر او برد
خواجه چو آن طیر کشته دید برابر
اشک تحسّر ز هر دو دیده بیفشرد
گفت چرا شیر شرزه نگشتی
تا نتواند کَسَت به خون کشد و خورد
مرگ برای ضعیف امر طبیعی است
هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد
من نیز که همه ی خانواده ی ما مانند شما تا به حال از اغذیه ی گوشتی
تناول نکرده ایم ، پدرم که بیش از هفتاد سال دارد در نهایت سلامت ، فعال و سرزنده ، حتی تمام دندانهایش سالم است ، ، ما از شکلاتی که چربی حیوانی درش استفاده شده نیز پرهیز می کنیم چه رسد به گوشت حیوان
میدانم که شخصیت شما ، شما را از مباحثه و جدل با مدعیان دین دور نگه میدارد ، که بسیار پسندیده است
با نگاهی کوتاه به زندگی گیاه خواران
اگر قرار به نقص و کمبود بود که نزدیک به یک میلیارد نفر گیاه خوار ، از هندو گرفته تا بقیه ، باید میمردند چون گوشت نمیخورند
مسلّم است که گیاهان و جمادات چون سلسله ی عصبی ندارند ، از درد در امانند
و استفاده از لباس پشمی و اغذیه ی حیوانی مثل لبنیات ، تخم مرغ و نظایر اینها هیچ حیوانی را آزار نمی دهد
هیچ عاقلی درمسیر تقرب الهی به گوسفندان افتخار شهادت نمی دهد
اینان کشتن انسانها {کافر} راهم به دستور دین میدانند
این لقب بی مسمای اشرف مخلوقات هم درد سریست برای حیوانات
مبارکشان باشد
با درود مجدد به سرکار

سمانه ، م نوشته:

یکی از اهداف عطار ، ذم شراب بوده که چون نوشیده شد باعث کارهای ناشایست دیگر گردید
ایرج میرزا نیز در ذم شراب چامه ای زیبا دارد :
ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سَر و بَر را
گفتا که منم مرگ ، اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از مادر خود سینه و سر را
یا خود ز می ناب بنوشی دو سه ساغر
تا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر را
لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت
کز مرگ فتد لرزه به تن ضَیَغمِ نَر را
گفتا نکنم با پدر و مادرم این کار
لیکن به می از خویش کنم دفع خطر را
جامی دو سه نوشید و چو شد خیره ز مستی
هم مادر خود را زد و هم کشت پدر را
ای کاش شود خشک بنِ تاک و خداوند
زین مایة شر حفظ کند نوع بشر را
آفرین بر ایرج
اما من در تعجبم از دختر ترسا و شیخ که دختر در جذبه عشق الهی جان به جان آفرین تسلیم کرد ، ولی شیخ با آنهمه درجات به درجه ی فنا نرسید

محسن نوشته:

بانوی گرامی سمانه خانم و سید محمد عزیز
مرا مفتون روش زندگانی خود کردید
از صمیم قلب به شما پرهیزگاران تبریک می گویم
واقعاً از ظلمی که تا کنون به حیوانات رواداشته ام شرمنده شدم ، چه کنیم که محیط ما را چنین بار آورده
از تنفر و پرخاش بعضی دلگیر نباشید که راه زندگی شما بهترین است
موفق باشید

ناشناس نوشته:

گر مسلمانی از این است که اینها دارند
آه اگر از پی امروز بود فردایی

تضمینی نوشته:

مثل اینکه کامنت بنده به بعضی ها برخورده است.
آقای سد محمد و مسحن آقا و نیز ناشناس اخر، از نظرشما تشکر می کنم.
ما که دعوا نداریم. در پی یادگیری خوبی ها و تصحیح اشتباهات هستیم.
واقعا شما فکر می کنید گوشتخواری، یک کار نادرست است؟
من فقط خواستم بگویم تفکر سمانه خانم اشتباه است و شاید آن لفظ کودکانه را نمی آوردم بهتر بود. تازه به خاطر ان معذرت خواهی هم کرده بودم.
جدای از اینکه سید محمد که نمی دانم واقعا سید است یا نه؟ ما را سریعا به تهمتی نواختند، واقعیتش این است که من خدا و پیامبران الهی و امامان را از بقیه ی انسان ها داناتر و انسان شناس تر می دانم. این حضرات هم در عمل و هم در فرموده ها، گوشت خواری را تجویز کرده و حتی ترک گوشتخواری را مذمت کرده اند.
حالا به نظر شما من با کشفیات مرحوم!!! صادق هدایت بیایم و گوش خواری را ترک کنم؟
اتفاقا از لحاظ پزشکی هم ترک حیوانی(یعنی چیزی که از حیوان استخراج می شود»»»» گوشت و شیر و عسل و تخم مرغ و…) ضرر بسیار دارد و عرفای الهی نیز دستور داده اند ترک حیوانی در بیش از سه روز صورت نگیرد که انسانیت انسان را تهدید می کند.
اگر هم تا به حال پزشکی بشر، غلط بودن ترک حیوانی را درک نکرده به زودی خواهد فهمید. مطمئن باشید.
سعی کنیم طرفدار حقیقت باشید نه اینکه با پیش فرض هایی خاص سعی در به کرسی نشاندن حرف های خود باشیم.

ناشناس نوشته:

تضمینی جان: کجای کاری عزیزم؟ اگر کمی از حکایات سمانه خانم می خواندی با خدا و پیامبران الهی و امامان برهان نمی آوردی. از ایرج و صادق هدایت و بهرام مشیری اگر چیزی داری بگو.

محمد نوشته:

«کلو باکستر» متخصص کار با دستگاههای پلیگراف و دروغسنج٬ جامعه علمی را با ارائه مشاهداتش درباره حساسیت گیاهان تکان داد. او نخستین شخصی بود که ثابت کرد گیاهان دارای ادراک هستند.

ناشناس نوشته:

جناب سید محمد: گیاهان سلسله ی عصبی دارند و از درد در امان نیستند.استفاده از لباس پشمی و اغذیه ی حیوانی مثل لبنیات ، تخم مرغ و نظایر اینها هم میتواند حیوانات را آزار دهد. اگر سری به مرغ داری ها بزنید متوجه منظورم میشوید. دامداری ها و تولید پشم که جای خود دارند.

ناشناس نوشته:

درباره ی کلیو بکستر
https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%88_%D8%A8%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1

حسین نوشته:

آزمایشهای کلیو بکستر در مورد اثرات امواج بر روی گیاهان است و ربطی به احساس درد در آنها ندارند
در هیچ کتاب گیاه شناسی نمی توان ردی از سلسله ی اعصاب در گیاهان پیدا کرد
اگر چند روز شیر گاو را ندوشند ، از ناراحتی به صدا در میآید
شما هرچه می خواهید از یک شتر یا گوسفند پشم بگیرید ولی این با کشتن و خونخواری تفاوت دارد
ولی نوش جانتان . ما نمیخوریم اگر چه اولیا خدا گفته باشند
شما به دستورات آنان عمل کنید که بهشت ارزانی تان باشد
شکم تان گورستان حیوانات باد ، بیش باد کم مباد

دوستدار نوشته:

جناب انونیموس،
ممکن است بفرمایید این ” بهرام مشیری ” که باشد؟؟
آن دو دیگر را می شناسم. سپاس دارم.

تضمینی نوشته:

ناشناس عزیز قبل از محمد.
مطمئن هستید؟ سخن از لقاء خدا و عشق الهی گفت. گفتم شاید با این موضوعات انیس است. در هر صورت، اگر انسانی الهی است نفعش به خودش و دیگران باز می گردد و اگر انسانی -خدای ناکرده- خدا ناباور است ضررش به من و تو که نمی رسد!
اما من دوست دارم حتی برای خدا ناباوران هم سخنان زیبای خداوند و انبیای راستین و ائمه ی اطهار را بیان کنم تا حرف های آن افراد نه چندان مهمی که ذکر نمودید. آدم هایی که در عرصه ی معرفت، توانا نیستند….

سمیه نوشته:

در پاسخ به دوست عزیزکه فرموده بودند:”اما من در تعجبم از دختر ترسا و شیخ که دختر در جذبه عشق الهی جان به جان آفرین تسلیم کرد ، ولی شیخ با آنهمه درجات به درجه ی فنا نرسید”
در درجات عرفان و رسیدن به لقاالله مراتب به این گونه اس الی الحق ،الی الخلق یعنی رفتن به سمت حق و بازگشت به سمت خلق اولی است . در این داستان شیخ از الی الحق به مرتبه الی الخلق میرسد اما ترسا بچه تاب نمی آورد و به سمت حق می شتابد.
در پاسخ به دوست عزیزم سرکارخانم سمانه، در این داستان گرد و غباری بین شیخ و خدا وجود دارد که پیامبر میفرماید این حجاب بین شیخ و پروردگار خویش است که عشق این گرد و غبار که همان کبر است را فرومینشاند و اکسیر عشق ایمان شیخ را به زرناب و خالص تبدیل میکند. این خودستایی شیخ را از راه برون کرده بود. و عجب است که چطور شیوه زندگی خویش را میستایید و آنچنان شیخی را نکوهش میفرمایید . کجای قصه شیخ چیزی تناول کرده و چرا حلال خدا را حرام میپندارید؟

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
واقعا این داستان یا قصیده خیلی جالب وآموزنده بود

پیرصنعان باحالات و کمالاتش به مردم درس های را بجا ماند :
اخلاص پیر مرید ، محبت ، عشق واقعی ، وباالاخره دعوت

گیسو نادری نوشته:

ممنون خانم سمیه. خیلی خوب اسفار اربعه ملاصدرا را به داستان شیخ صنعان پیوند زدید

جلال الدین نوشته:

گمان نمیکردم گیاه خواری این همه طرفدار داشته باشد، درود بر گیاهخواران-انشالله خدا توفیق دهد ما نیز به شما بپیوندیم انشالله

زری نوشته:

درود

در بیت ۳۱۸، آهنگ شعر به نظر می آید که یک بخش کم دارد. با نگاه به نسخه دکتر شفیعی کدکنی، واژه “جان” جاافتاده است.
صد جهان وقف یک سر موی او —> صد جهان جان وقف یک سر موی او

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

داود نوشته:

قافیه مصرع دوم بیت ۱۸ به جای “دراز” اشتباها “دارز” تایپ شده

سروش نوشته:

سلام بر همه
از دوستان گرداننده سایت خواهشمندم در کنار کلمه سمعان کلمه صنعان را هم اضافه نمایند .باشد که بسیاری از کاربران که برای جستجو ،کلمه شیخ صنعان را وارد میکنند مثل خود بنده به مشکل برنخورند.
با تشکر از زحمات و لطف شما.خدا یار و یاورتان .راهتان نورباران باد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام