گنجور

 
انوری

الحق نه دروغ محتشم یاری

نازت بکشم که جان آن داری

ناز چو تویی توان کشید ای جان

با این همه چابکی و عیاری

با روی تو در تفکرم کایزد

از رحمتت آفرید پنداری

در عشق تو گردنان گردون را

گردن ننهم همی ز جباری

گر سر به فلک برم روا باشد

چون سر به کسی چو من فرود آری

چون عاشق زار تو شدم باری

از من مستان به خیره بیزاری

مفروش مرا چو کردم ای دلبر

غمهای ترا به جان خریداری

نگذارمت ار به جان رسد کارم

تا بی‌سببی مرا تو نگذاری

گر برگردم نه انوری باشم

از تو بدو صد ملامت و خواری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

دیوی است جهان پیر و غداری

که‌ش نیست به مکر و جادوی یاری

باغی است پر از گل طری لیکن

بنهفته به زیر هر گلی خاری

گر نیست مراد خستن دستت

[...]

پروین اعتصامی

گردون نرهد ز تند رفتاری

گیتی ننهد ز سر سیه‌کاری

از گرگ چه آمدست جز گرگی

وز مار چه خاستست جز ماری

بس بی بصری، اگر چه بینائی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه