گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۸

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز هجران تو جانم می‌برآید

بکن رحمی مکن کاخر نشاید

فروشد روزم از غم چند گویی

که می‌کن حیله‌ای تا شب چه زاید

سیه‌رویی من چون آفتابست

به روز آخر چراغی می‌بباید

به یک برف آب هجرت غم چنان شد

که از خونم فقعها می‌گشاید

گرفتم در غمت عمری بپایم

چه حاصل چون زمانه می‌نپاید

درین شبها دلم با عشق می‌گفت

که از وصلت چه گویم هیچم آید

هنوز این بر زبانش ناگذشته

فراقت گفت آری می‌نماید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام