گنجور

 
انوری

دل به عشقش رخ به خون تر می‌کند

جان ز جورش خاک بر سر می‌کند

می‌خورد خون دل و دل عشوه‌هاش

می‌خورد چون نوش و باور می‌کند

گرچه پیش‌از وعده سوگندان خورد

آن هم از پیشم فراتر می‌کند

گفتمش: بس می‌کند چشمت جفا؟

گفت نیکو می‌کند گر می‌کند

عقل را چشم خوشش در نرد عشق

می‌دهد شش ضرب و شش در می‌کند

زانکه تا دست سیاهش برنهند

زلفش اکنون دست هم در می‌کند

زر ندارم لاجرم بی‌موجبی

هر زمانم عیب دیگر می‌کند

گفت: زر گفتم که: جان گفتا که: خه

الحق این نقدم توانگر می‌کند

گفتم: آخر جان به از زر گفت: نه

لاجرم کار تو چون زر می‌کند

چون کنی خاکش همی بوس انوری

گرچه با خاکت برابر می‌کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جمال‌الدین عبدالرزاق

جورها کآن شوخ دلبر می‌کند

از دلم هر لحظه سر بر می‌کند

هر زمانی عشوه دیگر دهد

وین دل سرگشته باور می‌کند

با مه اندر حسن پهلو می‌زند

[...]

عطار

هدهد از خود نیز در سر میکند

در سرش چیزیست سر بر میکند

شیخ بهایی

باده نی در هر سری شر می کند

آنچنان را آنچنان تر می کند

ملا احمد نراقی

خویش را بر مس زند زر می کند

خاک را گوگرد احمر می کند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه