گنجور

 
اهلی شیرازی

من آب خضر جویم بهر سگان کویش

او تشنه بر هلاکم تا نگذرم بسویش

تاب نظر ندارم آن به که خاک گردم

تا ذره ذره بینم در آفتاب رویش

صد آب زندگانی میرد بپای آن گل

صد خضر چون مسیحا جان میدهد ببویش

تاب فغان ندارد آه از مزاج آن مه

کز گل بنازنینی نازک ترست خویش

آن نازنین بدخو، کی رام خویش سازم

کز من رمد به آهی آهوی فتنه جویش

ای باد زلف او را برهم مزن که ترسم

جمعی شوند درهم ز آشفتگی مویش

بسیار گوست اهلی عیبش نشاید اما

کز سینه میکند کم دردی به گفتگویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شاه نعمت‌الله ولی

دیشب به خواب دیدم نقش خیال رویش

دیدم که می کشیدم مستانه سو به سویش

بگرفته در کنارم ترسا بچه به صد ناز

بسته میان به زنار بگشوده بود مویش

عیسی دم است یارم ، من زنده دل از آنم

[...]

هلالی جغتایی

روزی که بر لب آید جانم در آرزویش

جان را بدو سپارم، تن را بخاک کویش

چون از وصال آن گل دیدم که: نیست رنگی

آخر بصد ضرورت قانع شدم ببویش

خورشید روی او را نسبت بماه کردم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه