گنجور

 
اهلی شیرازی

مرو از دیده چو برق و بمن زار ببخش

بارها سوخته یی خرمنم انبار ببخش

شرف صحبت گل محو کند زشتی خار

نیکی خود نگر و جرم من خوار ببخش

کرد دل میل تو و دیده بود اشک افشان

هرچه دل کرد بدین دیده خونبار ببخش

گر سر نامه گشایی بودش باد بهار

بگشا سنبل و صد نافه تاتار ببخش

حاجتم از شکرستان لبت حاصل کن

نیست خود حاجت گفتن که چه مقدار ببخش

عاقبت جان نبرد هرکه غم عشق گزید

ای اجل بگذر و مارا بغم یار ببخش

گر چو شمع سحرت باد دهد مژده دوست

حاصل زندگی خویش بیک بار ببخش

چون بمیخانه رسی از سر و دستار مگو

بلکه در پای قدح نه سرو دستار ببخش

گر نبخشی بنکویان بد اهلی ساقی

به پشیمانی رندان گنهکار ببخش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه