گنجور

 
اهلی شیرازی

دی که آن کان نمک خنده بر این مجنون کرد

من چه گویم که چه با این جگر پرخون کرد

غرق خون گشته ام از دیدن آن مردم چشم

چکنم چشم خودم غرقه درین جیحون کرد

تا صبا یک گره از سنبل زلفش بگشاد

هر بمویی گرهی از دل ما بیرون کرد

عاشقان مست غم از آن می گلگون گشتند

هرچه با خسته دلان کرد لب میگون کرد

بخت آواره مرا در طلب گوهر وصل

در بیابان فنا همسفر مجنون کرد

گنجها زیر زمین دارم ازین سیم سرشک

کیمیای نظر دوست مرا قارون کرد

اهلی از سروقدان سبزه صفت خرم بود

آخرش سوخته برق ستم گردون کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حافظ

ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد

در مَی کهنه دیرینهء ما افیون کرد

دیگران را َمی دیرینه برابر می داد

چون به این دلشده خسته رسید افزون کرد

این قدح هوش مراجمله به یکبار ببُرد

[...]

خیالی بخارایی

عاقبت حسرتِ لعل تو دلم را خون کرد

داغ سودای مرا فکر خطت افزون کرد

دیده را از قبل اشک هر آن راز که بود

به خیالت همه را دوش ز دل بیرون کرد

حلقه یی از شکن سلسلهٔ موی تو بود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه