گنجور

 
اهلی شیرازی

صید دست آموزم و قدرم نمیدانی چه سود

میزنی سنگم چه بگریزم پشیمانی چه سود

اینزمان آیینه بی گر دست بنما روی دل

ورنه آنروزی که گردش گرد بنشانی چه سود

بر فقیران چون گشایی گوشه چشم از کرم

گر گره بر روزنی از چین پیشانی چه سود

منکه عمری سوده باشم چهره بر خاک رهت

گر بدامن گردی از رویم بیفشانی چه سود

اهلی لب تشنه آنساعت که جان دور از تو داد

جان من سر تا قدم گر آب حیوانی چه سود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

لاف دانش می‌زنی، خود را نمی‌دانی چه سود؟

دعوی دل کرده‌ای، چون غافل از جانی چه سود

نفس را بریان و حلوا می‌دهی، او دشمنست

دشمنان را دادن حلوا و بریانی، چه سود

گر خدا را بنده‌ای، بگذار نام خواجگی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه