گنجور

 
اهلی شیرازی

مستی و گر فرشته ز لعل تو بو برد

دندان بدین رطب که تو داری فرو برد

در دور چشم مست تو ایشوخ، شیخ شهر

گردن نهاد کز پی رندان سبو برد

چشم تو جادویی است که هاروت را بسحر

از جوی تشنه آرد و بازش بجو برد

نام پری ز شوق تو گه گاه می برم

کس را چه حد که نام تو ای تندخو برد

پیشت نهاد پنجه خورشید پشت دست

با آنکه حسنش از همه آفاق گو برد

سودی نداشت گریه که بر روی زرد من

رنگی نریختی که کس از شستشو برد

چون میرم از غمش بمسیحم چه حاجت است

اهلی همین بسم که کسی نام او برد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کلیم

سالک نه ره بگم شده از جستجو برد

باید بخود فرو شود و پی باو برد

تن پروری که راحت زخم ترا شناخت

بی آب لقمه ای نتواند فرو برد

خونابه اش گلاب فشاند به پیرهن

[...]

فیاض لاهیجی

دوران حیله باز زما روبرو برد

یک نان دهد به ما و هزار آب رو برد

گردون تنگ عیش به یک قرص ساختست

صبح از دهن بر آرد و شامش فرو برد

دوشم که زیر بار جهان بود سال‌ها

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه