گنجور

 
اهلی شیرازی

هرکه شد سامان طلب پیوسته دردسر کشد

وقت آن دیوانه خوش کش دردسر کمتر کشد

ساربان گرم ازچه رانی محمل لیلی چنین

نرم ران چندانکه مجنون خاری از پا درکشد

ساقیا غافل مباش از حال خاموشی که او

پرکند ساغر ز خون دیده و دم در کشد

چون مرا از دیدن آن شوخ بیم مردن است

آه اگر روزی بقصد کشتنم خنجر کشد

تنک میبیند جهان بر خویشتن اهلی بسی

رخت ازین عالم مگر در عالم دیگر کشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

گاه آن آمد که باد مهرگان لشکر کشد

دست او پیراهن اشجار از سر برکشد

باغها را داغهای عبریان بر بر زند

شاخها را چادر نسطوریان بر سر کشد

زان که سیسنبر چو نمامست و نرگس شوخ چشم

[...]

وطواط

چون علاء دولت و دین دروغا خنجر کشد

رایت اعزاز حق بر گنبد اخضر کشد

تا بود زین سان هلاک خسم او، از آفتاب

هم سپر گیرد بکف گردون و هم خنجر کشد

دهر کی یارد که در راه خلافش پا نهد؟

[...]

انوری

ای خداوندی که هرکه از طاعتت سربرکشد

روزگارش خط خذلان تا ابد بر سر کشد

گر سموم قعر تو بر موج دریا بگذرد

جاودان از قهر دریا باد خاکستر کشد

ور نسیم لطف تو بر شعلهٔ دوزخ وزد

[...]

سید حسن غزنوی

خسروی کو را به لطف خود همی حق برکشد

خاکپایش چرخ چون در چشم خود اندر کشد

تیر سوی خصم او هدیه همی پیکان برد

تیغ پیش دست او تحفه همی گوهر کشد

بوی عدلش چون بیابد شرع دل بر جان نهد

[...]

مولانا

هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد

گر بخواهم ور نخواهم او مرا اندرکشد

همچو پره و قفل من چون جفت گردم با کسی

همچو مرغ کشته آن دم پرم از من برکشد

کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه