گنجور

 
اهلی شیرازی

دلی که شاد ز وصل تو دیر دیر شود

به یک نظر که به بیند ترا چه سیر شود

مرا چه غم که رقیبت چو سگ گشاد دهان

کسی که مست تو شد در دهان شیر شود

من از هلاک خودم نیست غم از آن ترسم

که ترک مستی و چشمت بخون دلیر شود

گرفت در گلویم آب خنجر تو اجل

نهشت آنقدرم کز گلو به زیر شود

ز درد عشق تو چون به نمیشود اهلی

اگر هلاک شود زود به که دیر شود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حمیدالدین بلخی

ممان که نفس تو اندر طمع دلیر شود

که سگ چو سیر شود در فساد شیر شود

از آنکه نفس حریص اکول کاذب جوع

ز لقمه های عمل سیر معده دیر شود

یقین بدان و حقیقت شناس و راست شمر

[...]

اوحدی

ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟

مگر همین دل مسکین چو ناگزیر شود

به بوی زلف تو، از نو، جوان شوم هر بار

هزار بار تنم گر ز غصه پیر شود

گرم تمامت خوبان خلد پیش آرند

[...]

صائب تبریزی

دل از رفیق گرانجان ز عمر سیر شود

سفر به پای شتر هر که کرد پیر شود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه