گنجور

 
اهلی شیرازی

تو آفتابی و شوق تو ناتوانم کرد

نمیرسد بتو دستم چه میتوانم کرد

چه همت است ز جانبخشی فلک بر من

که چون تو آفت (جانرا) بلای جانم کرد

ز نرگس تو چگویم که تا سخن کردم

بعشوه کرد نگاهی که از زبانم کرد

ز شوق کعبه مقصود اینقدر رفتم

که خار باد بهاری در استخوانم کرد

اگرچه ریخت فلک خونم از سخن اهلی

خوشم که بر در او خاک آستانم کرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

وداع یار گرامی نمی توانم کرد

که احتمال سفر زار وناتوانم کرد

زدوستان شفیقم که می رسد فریاد

ز دست دل که دگر باره داستانم کرد

ز کارنامه افعال دل یکی این است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه