گنجور

 
اهلی شیرازی

مجاورم چو سگان بهر پارس در کویت

فرشته را نگذارم که بگذرد سویت

چه جای آنکه به بیگانه بینمت همدم

که جان خویش نخواهم که بشنود بویت

بدود آه جهانی سیه کنم هر شب

که بر کسی نفتد پرتو مه رویت

گشاد زلف تو صد دل بیک گره که گشود

گره گشای دل ماست سنبل مویت

چرا ز تلخی خوی تو جان من رنجد

که نوشداروی جان است تلخی خویت

بگوی با خط سبزت که کی رواست چو خضر

که می تو نوشی و ما خون دل ز پهلویت

ز شوق، چشم تو اهلی، رمیده از مردم

که مونس دل مجنون بس است آهویت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سید حسن غزنوی

زهی زمانه ناساز هم نکو گویت

فتاده روز و شب از دیده در تکاپویت

نگارخانه حکمت ضمیر جان بخشت

گشاد نامه حاجت ضمیر دل جویت

بهار دیده منقش ز عکس گلرنگت

[...]

امیرخسرو دهلوی

چه وزن ماه سما را برابر رویت

که آفتاب فلک نیست هم ترازویت

برابری نکند با تو آفتاب، اگر

هزار بار برابر کنند با رویت

دو زلف تو ز پس گوشهات دانی چیست؟

[...]

جامی

مرا چو قبله نگردد به عیدگه رویت

ز عیدگه کنم آهنگ کعبه کویت

تو عید خلقی و قربانت آنکه مردم را

کشد به غمزه خون ریز چشم جادویت

اگر چه نیست درین عید رسم مه دیدن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه