گردون که کین اهل نظر در نهاد اوست
اسباب نامرادی ما بر مراد اوست
ساغر بغیر داد مرا زهر غم دهد
پیش که داد یار برم دار داد ازوست
می خوردنم بیاد لبش بود وین زمان
خون دلی که میخورم آنهم بیاد اوست
امروز در دلم گرهی از غم است سخت
کو ناو کی که چشم دلم بر گشاد اوست
اهلی متاع او سخن است و درین زمان
چیزی که نارواست متاع کساد اوست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر از شاعری عاشق بیانگر احساسات عمیق اوست. گردون یعنی دور و زمانه، در ذهن و دل او به گونهای است که تمام سرنوشتها و بدبیاریها به خواست اوست. او با نوشیدن شراب، که نشانهای از یاد محبوبش است، به زهر غم خود پی میبرد. در اینجا، رنج و غم او به یاد لبهای یاری است که از او دور شده. امروز دلش پر از غم است و در تلاش برای گشودن گرههای دلش به امید روزی است که دردش کاهش یابد. در انتهای شعر نیز به این نکته اشاره میکند که کلام و سخن او از محبوب بسیار باارزشتر از هر چیز دیگر است و چیزهایی که بیارزشند، تنها در بازار دنیا به عنوان کالا وجود دارند.
هوش مصنوعی: آسمان که به دل اهل نظر توجه دارد، باعث ناکامی ماست در حالی که برآورده شدن خواستههای اوست.
هوش مصنوعی: جامی که در دست دارم بدون اینکه من بخواهم، زهر غم را به من میدهد؛ چرا که آنچه از یار دریافت کردهام، همه از سرِ داد و محبتش است.
هوش مصنوعی: به یاد لبان او، من دلم میشکند و در این لحظه، غم و درد را که میچشم، باز هم به خاطر اوست.
هوش مصنوعی: امروز در قلبم غمی عمیق وجود دارد، اما باید تلاش کنم تا از آن رهایی یابم، زیرا امید دارم که روزی این غم برطرف شود.
هوش مصنوعی: اهلی در اینجا بیان میکند که او تنها وسیله و داراییاش کلام و سخنوری است و در این زمان، هر چیزی که ناپسند و بیارزش باشد، در واقع متعلق به دیگران و کماهمیت است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر نیستی درون دلم آتش فراق
کم هر زمان بسوزد از و استخوان و پوست
چندان بگریمی، که مرا آب چشم من
برداردی روان و ببردی به کوی دوست
ای تو کیای ما و جهانی تو را رهی
خار دو چشم دشمنی و ورد دست دوست
شد سهل و حق خدمت من سهل برگرفت
در خون سرشته به که چنانش سرشت و خوست
سختی مکن تو نیز چنان سست رای از آنک
[...]
مقلوب لفظ پارس به تصحیف از کفت
دارم طمع که علت با من ز دست کوست
تصحیف قافیه که به مصراع آخرست
گر ضم کنی بر آنچه مسماست همنکوست
آن دو لطیف را سیمی هست هم لطیف
[...]
خاقانی آن کسان که طریق تو میروند
زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست
بس طفل کارزوی ترازوی زر کند
نارنج از آن خورَد که ترازو کند زِ پوست
گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار
[...]
ز آنها که خبث باطن ایشانت ظاهرست
ابن یمین مرنج که بدشان سرشت و خوست
گر طعنه ئی زنند بر اشعار عذب تو
اینفرقه عوام که بعضی نه خاص اوست
درهم مشو که بیهنر از غایت حسد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.