گنجور

 
اهلی شیرازی

حسن تو گرچه با همه کس در تجلی است

با دیگران به صورت و باما بمعنی است

خاک ره از فروغ تو ای آفتاب حسن

هر ذره را به چشمه خورشید دعوی است

عیسی دهد بمرده ز گفتار جان ولی

مسکین کسی که کشته گفتار عیسی است

حال من و سگت زعنایت گذشته است

احوال ما حکایت مجنون و لیلی است

اهلی ز اهل دولت اگر بر کناره ماند

دولت همین بسش که نه از اهل دنیی است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

هر جا که بنگری رخ او در تجلی است

مجنون اگر شوی همه آفاق لیلی است

دور از توام بصورت و در معنیم قرین

صورت تفاوتی نکند اصل معنی است

ما را که دل بطرفه غزالی گرفته انس

[...]

صائب تبریزی

آب حیات آتش رخساره ها می است

باد مراد کشتی می نغمه نی است

اسیر شهرستانی

شمع و چراغ مجلس مستان می و نی است

جام و کدوی باده پرستان جم و کی است

گو با دو دست پاس سر خود نگاه دار

چون عینک آنکه چشم حسودیش در پی است

مردانه گر ز وادی سر بگذرد کسی

[...]

صابر همدانی

آن چشم مست را که دو صد چشم در پی است

هر فتنه‌ای که هست به زیر سر وی است

مهرت بعضو عضو من ای ماه مهر خوی

آنسان گرفته جای که چون نشأه در می است

ما مست باده ی دگریم ای فقیه شهر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه