خوش درآ در خانه دل زانکه جان از خانه رفت
کم کن این نا آشنایی کز میان بیگانه رفت
خرم آن کز بهر دل جان و جوانی جمله باخت
چون زلیخا در طریق عاشقی مردانه رفت
شمع من سر تا قدم حسن است و لطف و مردمی
آتش خشمی که بودش بر سر پروانه رفت
پنج روزی مانده، از میخانه چون بیرون رود
هر که او پنجاه سالش عمر در میخانه رفت
شانه گفت: از زلف او تا بی گشادن مشکل است
حالیا حرف امیدی بر زبان شانه رفت
دانه خالت که بر رخ دلفریب افتاده است
ای بسا مرغ دلی کو بر سر این دانه رفت
جان من دریاب اهلی را درین دیر خراب
پیش از آن روزی که گویی گنج ازین ویرانه رفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری از حافظ است که به زیباییهای عشق و دلتنگی میپردازد. شاعر از دل و جان خود میگوید که به خاطر عشق و جوانی همه چیز را از دست داده است. او به زلیخا اشاره میکند که با شجاعت در راه عشق قدم گذاشته است. همچنین، به عشقهای ناتمام و حسرتبار در زندگی اشاره میکند و از آتش خشم و دلتنگی صحبت میکند. در نهایت، شاعر از حال و روز خراب خود در دورانی که گنجی در دل ویرانیها جستجو میکند، سخن میگوید و از دوستانش میخواهد که پیش از آن روز که همه چیز نابود شود، او را دریابند.
هوش مصنوعی: به خانه دل خوش آمدی، زیرا که روح از آنجا رفته است. این ناآشنایی را کمتر کن چون بیگانگان از میان رفتهاند.
هوش مصنوعی: شادی و سرخوشی از آن کسی است که برای عشق و جوانیاش همه چیز را فدای معشوق کند، مانند زلیخا که با شجاعت در مسیر عشق قدم گذاشت.
هوش مصنوعی: شمع من تمام وجودش زیبایی و جذابیت است و آتش خشم او که بر سر پروانه بود، به او منتقل شد.
هوش مصنوعی: هر کسی که پنج روز به پایان عمرش مانده باشد، اگر پنجاه سال را در میخانه گذرانده باشد، چگونه میتواند از آنجا خارج شود؟
هوش مصنوعی: شانه گفت: از آنجا که او زلفش را نمیگشاید، کار بسیار دشواری شده است. در حال حاضر، امیدی بر زبان شانه جاری شد.
هوش مصنوعی: دانهای که بر صورت زیبای تو افتاده، موجب کمال زیباییات شده؛ بسیاری از دلها به خاطر این دانه، به سمت تو جذب شدهاند.
هوش مصنوعی: ای جان من، به نجات اهلی توجه کن؛ در این مکان خراب و ویرانه قبل از آن روزی که بگویی گنج و ثروت از این ویرانه رفته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در سر زنجیر زلف او دل دیوانه رفت
نکته زان لب شنید و جانب میخانه رفت
سرگذشتی گفتم از دل آتش جان شعله زد
گرم شد هنگامه خوابم بر سر افسانه رفت
آگه از سوز دل ما دل فروزانند و بس
[...]
جان ببوی وصل یار از کعبه تا بتخانه رفت
دل بیاد چشم او در کنج هر میخانه رفت
زاهدا،در دور چشم مست یار از باده گوی
دور ساقی باد باقی! نوبت افسانه رفت
سرخ شد گل درچمن چون خون بلبل را بریخت
[...]
زهرخند ای دل که دور گریه مستانه رفت
روزگار دار و گیر شیشه و پیمانه رفت
می شود کان بدخشان از شراب لعل رنگ
چون سبو با دست خالی هر که در میخانه رفت
دانه می گویند بعد از کاه می ماند بجا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.