مارا تنی چو صورت دیوار مانده است
چشم و زبان و دست و دل از کار مانده است
خواهم که بشکنم قفس تن که دور ازو
بیهوده مرغ روح گرفتار مانده است
از دیده یار رفت وزخون خشک شد مژه
زان گل که بود در نظرم خار مانده است
از زخم تیر غمزه او زنده نیست کس
وان هم که زنده است دلافگار مانده است
در عشق هرکه رشته جان بگسلد ز شوق
آن خود بدست بسته زنار مانده است
اهلی اسیر ششدر غم گشت چاره نیست
بیچاره نامراد بناچار مانده است


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساس اسارت و درد ناشی از عشق سخن میگوید. او به قفس تن اشاره میکند که روحش را در خود حبس کرده و به دنبال آزادی از این قفس است. عواطفش از جدایی و غم ناشی از عشق آسیب دیده و یاد یاری که رفته، او را آزار میدهد. در نهایت، شاعر به وضعیت ناامیدی و حسرت خود اشاره میکند که توانایی برکشتن از این غم را ندارد و به طور کلی در گیر و دار عشق گرفتار مانده است.
هوش مصنوعی: ما بدنمان مشابه دیوار است و چشم، زبان، دست و دل ما از فعالیت و ارتباطات جدا ماندهاند.
هوش مصنوعی: میخواهم قید و بندهای بدنم را پاره کنم، زیرا روح من در اسیری و محدودیت گرفتار شده است و این وضعیت بیهوده است.
هوش مصنوعی: از دیدن محبوب رفتم و اشکهای من خشک شد. گلهایی که در نظر من زیبا بودند حالا مانند خار به نظر میرسند.
هوش مصنوعی: از تیر نگاه و شوخی او کسی زنده نمانده و آنهایی هم که هنوز زنده هستند، دلی غمگین و شکسته دارند.
هوش مصنوعی: در عشق، هر کسی که از شوق به معشوق خود دست بردارد یا دل بکند، در واقع خود را به زنجیر و بند عشق بسته است و نمیتواند از آن آزاد شود.
هوش مصنوعی: اهلی در دلتنگی و غم گرفتار شده و هیچ راهی برای رهایی ندارد. او به ناچار و بدون اختیار در این وضعیت نامساعد باقی مانده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بر دل ز بس غبار کدورت نشسته است
بیچاره ناله در ته دیوار مانده است
مرغ از قفس پرید و به فانوس شمع سوخت
دل همچنان به سینه گرفتار مانده است
دل را تو بردی و غم دل همچنان بجاست
[...]
دود دلی ز ابر گهربار مانده است
داور تری ز قلزم زخار مانده است
روشندلان به تیره دلان جا سپرده اند
کف از محیط، از آینه زنگار مانده است
بکسر زبان دعوی بی معنی اند خلق
[...]
دستم ز پیچ و تاب دل از کار مانده است
رنگم ز بس شکسته به رخسار مانده است
ای کاش میرسید ولی نعمتی مرا
دل ناشتای نعمت دیدار مانده است
در جلد خویش یافته قید فرنگ را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.