گنجور

 
اهلی شیرازی

مارا تنی چو صورت دیوار مانده است

چشم و زبان و دست و دل از کار مانده است

خواهم که بشکنم قفس تن که دور ازو

بیهوده مرغ روح گرفتار مانده است

از دیده یار رفت وزخون خشک شد مژه

زان گل که بود در نظرم خار مانده است

از زخم تیر غمزه او زنده نیست کس

وان هم که زنده است دل‌افگار مانده است

در عشق هرکه رشته جان بگسلد ز شوق

آن خود بدست بسته زنار مانده است

اهلی اسیر ششدر غم گشت چاره نیست

بیچاره نامراد بناچار مانده است

 
 
گنجور رومیزی
کلیم

بر دل ز بس غبار کدورت نشسته است

بیچاره ناله در ته دیوار مانده است

مرغ از قفس پرید و به فانوس شمع سوخت

دل همچنان به سینه گرفتار مانده است

دل را تو بردی و غم دل همچنان بجاست

[...]

صائب

دود دلی ز ابر گهربار مانده است

داور تری ز قلزم زخار مانده است

روشندلان به تیره دلان جا سپرده اند

کف از محیط، از آینه زنگار مانده است

بکسر زبان دعوی بی معنی اند خلق

[...]

نورس دماوندی

دستم ز پیچ و تاب دل از کار مانده است

رنگم ز بس شکسته به رخسار مانده است

ای کاش می‌رسید ولی نعمتی مرا

دل ناشتای نعمت دیدار مانده است

در جلد خویش یافته قید فرنگ را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه