سوخت صدجان سرو من تا حسن او بالا گرفت
برق حسن او نگویی بر من تنها گرفت
توسن عشق است تندودست تدبیرست سست
عقل نتواند عنان بر عاشق شیدا گرفت
تازه شد بر ما جنون از خط نوخیزت ولی
عاشق دیوانه را از نورگ سودا گرفت
شد دل دیوانه در چاه زنخدانت اسیر
یوسف اندر چه فتاد و کار او بالا گرفت
ساقیا می ده که ما هم مست و هم دیوانه ایم
محتسب بر ما چه گیرد کی بود بر ما گرفت
اهلی از جان درگذر تا کوی او منزل کنی
ای خوش آن کز جان گذشت و کوی جانان جا گرفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و جنون ناشی از زیبایی محبوب است. شاعر میگوید که عشق چنان او را درگیر کرده که عقل و تدبیر نمیتوانند او را کنترل کنند. زیبایی محبوب به او شوق و جنون میدهد و دلش در دام زیباییهای محبوب گرفتار شده است. او از ساقی میخواهد که می بنوشد تا مانند دیگران مست و دیوانه شود و میگوید که محتسب (نگهدار قوانین) نمیتواند بر آنها تسلطی داشته باشد. در نهایت، شاعر بر اهمیت گذشتن از جان برای رسیدن به محبوب تأکید میکند.
هوش مصنوعی: سرو من به خاطر زیبایی او از شدت عشق و درد، جانش را از دست داد. زیبایی او مانند نوری درخشید که گویی فقط بر من تابیده و همه چیز را تحت تأثیر قرار داده است.
هوش مصنوعی: عشق مانند اسب تند و تیز حرکت میکند و تدبیر و عقل نمیتوانند کنترل آن را در دست بگیرند؛ زیرا عاشق شیدا از آنچه در توان دارد فراتر میرود و نمیشود او را مهار کرد.
هوش مصنوعی: دیوانگی تازهای از زیباییهای تو بر ما حاکم شده است، اما عاشق دیوانهای که از عشق تو رسوا شده، همچنان در حال سرگشتگی و شیدایی خود باقی مانده است.
هوش مصنوعی: دل عاشق در عمق چاه زیباییهای تو گرفتار شده است. یوسف هم در چه وضعیتی بود که روزگارش به اینجا رسید.
هوش مصنوعی: ای ساقی، جامی به ما بده که ما هم دیوانهایم و هم مست. چه فایدهای دارد که محتسب بر ما نظارت کند؟ چه اتفاقی برای ما خواهد افتاد؟
هوش مصنوعی: اگر از جان خود بگذری و به سوی محبوب بروی، خوشا به حال کسی که جان خود را فدای عشق کرده و در سرای محبوب جا گرفته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سرو به دید آن قد و رعنایی ازان بالا گرفت
در چمنها لاجرم کارش ازان بالا گرفت
با قدش نسبت ندارد قامت سرو بلند
راست می گوییم و بر ما نیست این کس را گرفت
جز حدیث تیر او در دل نمی آید مرا
[...]
ابر نیسان باغ را در لؤلؤی لالا گرفت
باد بستان دشت را در عنبر سارا گرفت
چون گل صد برگ بزم خسروانی ساز کرد
بلبل خوش نغمه آهنگ هزار آوا گرفت
زاهد خلوت نشین چون غنچه خرگه زد بباغ
[...]
تا دل سرگشته ام چون زلف او سودا گرفت
از بر من رفت جان و در دو زلفش جا گرفت
من که شیدایی آن زلف سیاه سرکشم
دامنت را گر بگیرم نیست بر شیدا گرفت
تا برفت از پیش چشمم آن رخ چون آفتاب
[...]
تا که سودای خیالش در سُویدا جا گرفت
چون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت
از بلای عشق آن بالا نمی نالیم ما
مبتلائیم از بلا این کار ما بالا گرفت
موج دریا می رسد ما را به دریا می کشد
[...]
هر که را اندیشه زلف تو در دل جا گرفت
چون سر زلفت وجودش مو به مو سودا گرفت
با دهانت نکتهای میگفتم از اسرار غیب
سالک از راه حقیقت خردهها بر ما گرفت
تا دم از بوی سر زلف تو زد باد صبا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.