گنجور

 
اهلی شیرازی

مارا کشی و زنده جاوید میکنی

عیسی نکرد آنچه تو خورشید میکنی

امید هرکه هست ز تیغ تو حاصلست

مارا گناه چیست که نومید میکنی

جامی ببخش و همت رندان مست بین

تا کی سخن ز حشمت جمشید میکنی

ساقی شدست مطرب دل خیز ایحریف

گر رقص بر ترانه ناهید میکنی

اهلی ز شاخ بخت چه جویی بر مراد

بیهوده میوه یی طلب از بید میکنی

تو ایسوار چرا سایه همعنان سازی

مگر که بر سر عاشق دو اسبه می تازی

خوش آندمیکه دل از غصه با تو پردازم

تو هم دمی بمن دردمند پردازی

بجز هلاک خودش آرزو نباشد هیچ

کسیکه یافت چو پروانه ذوق جانبازی

من ایهمای شرف کی رسم بطالع تو

مگر که هم تو مرا سایه بر سر اندازی

بسوز سینه اهلی اگر رسی شاید

که ناز حسن گذاری بعشق او نازی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

مشوشست دلم از کرشمهٔ سلمی

چنان که خاطر مجنون ز طرهٔ لیلی

چو گل شکر دهیم درد دل شود تسکین

چو ترش روی شوی وارهانی از صفری

به غنچهٔ تو شکر خنده نشانهٔ باده

[...]

عنصری

فغان از آن دو سیه زلف و غمزگان که همی

بدین زره ببری و بدان ز ره ببری

ناصرخسرو

چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی؟

سپاه نی ملکی نی ضیاع نی رمه نی

سخن شریف‌تر و بهتر است سوی حکیم

ز هرچه هست در این ره گذار بی‌معنی

بدین سخن شده‌ای تو رئیس جانوران

[...]

قطران تبریزی

مشوش است دلم از کرشمه سلمی

چنانکه خاطر مجنون ز طره لیلی

چو گل شکر دهیم در دل شود تسکین

چو ترش روی شوی وارهانی از صفری

بغنچه تو شکر خنده نشئه باده

[...]

مسعود سعد سلمان

فراخت رایت ملک و ملک به علیین

کفایت ثقت الملک طاهربن علی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه