گنجور

 
اهلی شیرازی

از من خبر ای پسر نداری

عاشق شده ام خبر نداری

ما را بفغان میار از غم

گر طاقت دردسر نداری

از زندگی ام چرا ملولی

شمشیر جفا مگر نداری

خواهم که نظر بپوشم از جان

از بسکه بمن نظر نداری

اهلی چه خوش آنکه رخ براهش

بر خاک نهی و بر نداری

 
 
 
زنده‌رود
امیرخسرو دهلوی

جانا، تو زغم خبر نداری

کز سوز دلم اثر نداری

بردار چو بر درت فتادم

یا خود فگنی و برنداری

تا کی به جواب تلخ سوزی

[...]

مجذوب تبریزی

بر دیر مغان گذر نداری

از مستی ما خبر نداری

ناصح پدرانه بود پندت

اما خبر از پسر نداری

هنگامه واعظت خوش افتاد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه