گنجور

 
اهلی شیرازی

خنده یی کردی چو گل مارا چو بلبل سوختی

شوخیی کردی و گل را شیوه یی آموختی

بود با خوبان عالم صد نظر بازی مرا

یکنظر کردی که چشمم از دو عالم دوختی

سوختم آن دم که میگفتم حدیث حسن تو

خنده یی کردی نهان و همچو شمع افروختی

یاد داری بیوفا کز گرمی بازار حسن

بوسه یی با صد خریداری بما نفروختی

اهلی از در یوزه دلها شدی اهل دلی

عاقبت از خوشه چینی خرمنی اندوختی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

از شراب لعل تا رخسار را افروختی

هر که را بود آرزوی خام در دل سوختی

دخل بی اندازه را ناچار خرجی لازم است

روی دل بنما به قدر آنچه دل اندوختی

در دل فولاد جوهر موی آتشدیده شد

[...]

فیض کاشانی

شعلهٔ حسنی ز رخسار بتان افروختی

آتشی در ما زدی از پای تا سر سوختی

قامت بالا بلندان بر فلک افراختی

در هواشان شعلهٔ دل تا فلک افروختی

برقی از نورت درخشان کردی از مه طلعتان

[...]

میرزاده عشقی

از چه روی خوبرویان را، چنین افروختی

کز شرارش قلب عشاق جهان را سوختی

از چه (عشقی) را لب آزاد گفتن، دوختی

وین قدر سر مگو: در خاطرش، اندوختی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه