آدم و گندم، من و خال لب جانانهای
من نه آن مرغم که در دام آردم هر دانهای
درنگیرد صحبت من با دم ارباب عقل
هم مگر در جوشم آرد آتش دیوانهای
سوختم از صلح و جنگت همچو آتش تا به کی
گه برافروزی چراغی گه بسوزی خانهای
باده می باید که صافی باشد و ساقی لطیف
بزم شاهی گر نباشد گوشهٔ ویرانهای
پیش از آن اهلی که خواب واپسین گیرد ترا
حالیا از عشق او فرصت شمار افسانهای
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیبایی و نورانیت عالم اشاره میکند و از آفتاب (که نماد خداوند یا معشوق است) میخواهد که چرا او را و دیگران را از خود دور کرده است. شاعر از زهر چشم معشوق سخن میگوید که باعث مستی و غفلت او شده است. همچنین به بیاحساسی و بیمهر معشوق انتقاد میکند و از او میخواهد که به آغوش وصل بازگردد. شاعر به رابطه بین بندگی و خواجگی اشاره میکند و میپرسد که چگونه انسان میتواند از مقام بندگی به خواجگی (آزادی) برسد. به طور کلی، این شعر حاکی از احساس جدایی، کمبود عشق و نیاز به وصال است.
هوش مصنوعی: من و محبوبم در حالتی پیچیدهای هستیم؛ من نه آن پرندهای هستم که به سادگی در دام میافتم و هر دانهای را میخورم.
هوش مصنوعی: صحبت من با عقل نمیتواند اتفاق بیفتد مگر اینکه در دل آن، آتش جنون شعلهور شود.
هوش مصنوعی: من از بازیهای تو در صلح و جنگ مانند آتش در حال سوختن هستم. نمیدانم تا کی باید منتظر بمانم که گاهی روشنی بیفکنی و گاهی خانهام را بسوزانی.
هوش مصنوعی: باید شرابی بنوشیم که خالص و شفاف باشد و نوشندهی آن هم باید فردی دلنشین و با طراوت باشد. حتی اگر در گوشهای از یک خرابه جشن بگیریم، این مراسم میتواند جالب و دلپذیر باشد.
هوش مصنوعی: قبل از اینکه محبوب اهلی، به خواب ابدی برود، هماکنون از عشق او بهره ببر و به آن فرصت ارزشمند احترام بگذار.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
فیلسوفی گفتم اندر خطه هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانهای
گفتمش برگو چه حکمت هست گفتا آنکه بود
آدمی چون بار شیشه چرخ چون دیوانهای
دوش پیری یافتم در گوشه ی میخانه ئی
در کشیده از شراب نیستی پیمانه ئی
گفت در مستان لا یعقل بچشم عقل بین
ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه ئی
گرچه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده ایم
[...]
ای که از سودای گنج سیم و زر دیوانهای
هست گنج عبرتی در کنج هر ویرانهای
رزق را آرام جز در کام روزیخوار نیست
رو به سوراخ دهن، موری بود هر دانهای
در جهان کجنهاد از راستی نبود نشان
[...]
پنجهام هرگز نرفته بر در کاشانهای
نقش پای من ندیده آستان خانهای
دامن زلف تمنا کی به چنگ آید مرا
نی زبان گفتوگو و نی اصول شانهای
ساغر خود میبرم پیش حباب از سادگی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.