گنجور

 
اهلی شیرازی

خوش حالتی است پیش تو از می خوشان شده

دل با تو در حکایت و خود از زبان شده

فریاد از این نمک که نظر تا فکنده ام

خوناب دل ز گوشه چشمم روان شده

ایمن مباش از من دیوانه ای رفیق

کان بیخودی که بودمرا بیش از آن شده

چون کام خویش یابم از آن لب که هر گهم

او در کنار آمد و من از میان شده

اهلی بزخم تیر جفا دل بنه که باز

دل داده ایم از کف و تیر از کمان شده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ای بنیت تو طعمهٔ صرف زمان شده

وی تربت تو سرمهٔ چشم روان شده

ای در سرای کسب خرامیده مردوار

از هفت خوان گذشته و در هشت خوان شده

از بی امل شدنت هنر بی عمل شده

[...]

وطواط

ای چهرهٔ تو رشک مه آسمان شده

یاقوت فام دو لب تو قوت جان شده

خلقی ز عشقت ، ای چو مه آسمان بحسن

سرگشته همچو دایرهٔ آسمان شده

از بهر خستن دل عشاق دردمند

[...]

قوامی رازی

ای خفته تو ز خواب گران سرگران شده

از راه باز مانده و کاروان شده

در کاروانسرای فنا عاجز و غریب

وز پیش چشم مملکت جاودان شده

بس کاهلی و بی تو نخواهد به هیچ وجه

[...]

خاقانی

ای در عجم سلالهٔ اصل کیان شده

وی در عرب زبیدهٔ اهل زمان شده

نی نی تو را زبیده نخوانم کز این قیاس

روی سخات در خوی خجلت نهان شده

ای صد زبیده پیش صف خادمان تو

[...]

سید حسن غزنوی

ای چون مسیح گوهر تو جمله جان شده

سجده کنان بصومعه آسمان شده

از علت کمال که بر تو ز چشم بد

ترسیده و هم ناقص و آخر همان شده

ای بی نظیر ساعد بوبکر پر هنر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه