خوش است زیر سر آن خشت آستان دیدن
ولی گرانی سر کی بر آن توان دیدن
مرا ز تیغ تو بر استخوان بود زخمی
که همچو پسته توان مغز استخوان دیدن
ز تیر غمزه که تاب آرد ای کمان ابرو
دو چشم ترک تو در خانه کمان دیدن
نشاط این من و یعقوب خسته میدانیم
جمال یار سفر کرده ناگهان دیدن
ز اشک گرم کشد میل دیده را اهلی
که کوری است رخت پیش مردمان دیدن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و درد دل خود سخن میگوید و خطاب به معشوقهاش از او میخواهد که بیشتر از این موجب آزار و رنجش قلب او نشود. او به او هشدار میدهد که با بازی با احساساتش، آتش دل او را تیز نکند و از آسیب زدن به او خودداری کند. شاعر همچنین از او میخواهد که به زیبایی و جوانیاش مغرور نشود و بر نازکی سبزهها تکیه نکند. او به معشوقش یادآور میشود که از او نپرسد که چرا خون او به زمین ریخته است و یا درباره غم و اندوهش سوال نکند. شاعر در نهایت خواستههایش را با لحن ملایم و دردناکی بیان میکند و از او میخواهد که با حسادت و بازی با احساسات، او را بیشتر آزار ندهد.
هوش مصنوعی: دیدن زیر سر آن سنگِ آستان دلانگیز است، ولی نمیدانم سر درد و سنگینی کی اجازه خواهد داد به آن نگاه کنم.
هوش مصنوعی: زخمی که از تیغ تو بر استخوانم نشسته، به قدری عمیق و شدید است که همچون مغز پستهای درون استخوان به وضوح دیده میشود.
هوش مصنوعی: از تیر نگاه فریبندهات که هر کسی را مجذوب میکند، مانند کمان ابرویت، دو چشم زیبای تو را در این خانه میبینم.
هوش مصنوعی: شادی من و یعقوب، که خسته و ناتوان هستیم، به خاطر دیدن ناگهانی زیبایی محبوبی است که سفر کرده بود.
هوش مصنوعی: چشمها به خاطر اشکهای گرم، به تماشای تو مشتاق هستند، اما چون تو در میان مردم ناشناسی و از نظر آنها پنهانی، نمیتوانند تو را ببینند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن
به هیچ روی نخواهم به گلستان دیدن
چه روی او نگرم، جان دهم که حیف بود
چنان جمالی وانگه به رایگان دیدن
رخش بدیدم و شد سرخ چشم من پیشش
[...]
ز نعل مرکب تو بر زمین نشان دیدن
خجسته تر که مه نو بر آسمان دیدن
به شب مهی و به روز آفتاب چهره مپوش
که جز به روی تو مشکل بود جهان دیدن
خوش است دل به ملاقات رهروان درت
[...]
توان دلیر به خورشید آسمان دیدن
ولیک ماه رخش را نمیتوان دیدن
صدش رقیب و هزارش هراس چون دیدم
به دل رسید بلا صد هزار زان دیدن
کند جنون مرا لحظه لحظه در طغیان
[...]
نصیب ماست زیان بر سر زیان دیدن
گلی نچیدن و دیدار باغبان دیدن
غبار کوی تنزل بدیده تا نگشتی
نمی توانی مسند بر آستان دیدن
خدا نصیب کند دیده ایکه بتوانی
[...]
خوش است چاشنی سود در زیان دیدن
رخ بهار در آیینه خزان دیدن
چه خوب کرد که بلبل خزان ز گلشن رفت
شکسته رنگی گل را نمیتوان دیدن
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.