گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

لب زخون ترکرده ام تلخ ست می در کام من

کو حریفی تا کند خون جگر در جام من

وعده وصلم به فردا داد اینم بس که یار

این قدر داند که صبح از پی ندارد شام من

صبح کو در خانه بنشین، مهر گودیگر متاب

تیرگی هرگز نخواهد رفت از ایام من

رحم اگر بر من نخواهی کرد بر بدگو مکن

من چه بد کردم که نتوانی شنیدن نام من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
میرداماد

چه ریزد شعله غم جای می در جام من

ساقی آتش مزاج از بخت بد فرجام من

گل مچین ای بوالهوس از گلشن آغاز عشق

پند گیر ای ساده دل از آتش انجام من

خون دل با خاکم آمیزند تا بشناسد ار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه