گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

جان سپردیم و اسیریم درین دام هنوز

سر نهادیم و ندانیم سرانجام هنوز

نیم سوزی سبب دود بود هیزم را

هر که در عشق کشد آه بود خام هنوز

جان نثار قدمش کردم و ایامی رفت

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

آستان بوس تو در حوصله‌ام کم گنجد

من که مستم ز تماشای در و بام هنوز

کرده پیغام که گر جان بدهی بوسه دهم

می‌فرستد بت من بوسه به پیغام هنوز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

لاله داغ است ازان عارض گلفام هنوز

سرو را قامت او می دهد اندام هنوز

گرچه از مستی چشمش دو جهان است خراب

نرسیده است لب او به لب جام هنوز

در حریم دهنش دست و گریبان همند

[...]

سعیدا

نچشیده است شراب مزهٔ کام هنوز

نرسیده است لب او به لب جام هنوز

چشم احسان نتوان داشت از آن بدخویی

که نداند گل چشم از گل بادام هنوز

با وجودی که نیاسوده دمی از گردش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه