گنجور

 
فرخی یزدی

زد فصل گل چو خیمه به هامون جنون ما

از داغ تازه سوخت دل لاله‌گون ما

آن دم به خون دیده نشستیم تا کمر

کان سنگدل ببست کمر را به خون ما

ما جز برای خیر بشر دم نمی‌زنیم

این است یک نمونه ز راز درون ما

در بزم ما سخن ز خداوند و بنده نیست

دون پیش ماست عالی و عالی‌ست دون ما

ما را به سوی وادی دیوانگی کشید

این عشق خیره‌سر که بود رهنمون ما

ساقی ز بس که ریخت به ساغر شراب تلخ

لبریز کرد کاسه صبر و سکون ما

تا روز مرگ از سر ما دست برنداشت

بخت سیاه سوخته واژگون ما

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فصیحی هروی

چون شعله پرتب است درون و برون ما

تبخاله می‌زند لب خنجر ز خون ما

بر سر زند وفا و کند بر زمانه ناز

هر لاله‌ای که بشکفد از بیستون ما

کو گریه‌ای که خنده شادی چمن چمن

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فصیحی هروی
فیاض لاهیجی

ای تشنه تیغ ابروی نازت به خون ما

خطِّ خوش تو سرخط مشق جنون ما

هرگز نبود کوکب ما این چنین سیاه

زلفت فکند ساه به بخت زبون ما

گلگون ز باده نیست ترا چشم فتنه‌ساز

[...]

جویای تبریزی

کاری نیاید از خرد ذوفنون ما

ما را بس است مرشد کامل جنون ما

سر در کنار دامن محشر نهاده است

خوش دل ازین مباش که خوابیده خون ما

پیرا نه سر ز سرکشی نفس فارغیم

[...]

حزین لاهیجی

فریاد ناله، گر نخراشد درون ما

گرد و غبار خاطر ما، بیستون ما

جان از کسی مضایقه هرگز نکرده ایم

چون آب، بی دریغ روان است خون ما

باید ز عشق جلوهٔ برق کرشمه ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه