زد فصل گل چو خیمه به هامون جنون ما
از داغ تازه سوخت دل لالهگون ما
آن دم به خون دیده نشستیم تا کمر
کان سنگدل ببست کمر را به خون ما
ما جز برای خیر بشر دم نمیزنیم
این است یک نمونه ز راز درون ما
در بزم ما سخن ز خداوند و بنده نیست
دون پیش ماست عالی و عالیست دون ما
ما را به سوی وادی دیوانگی کشید
این عشق خیرهسر که بود رهنمون ما
ساقی ز بس که ریخت به ساغر شراب تلخ
لبریز کرد کاسه صبر و سکون ما
تا روز مرگ از سر ما دست برنداشت
بخت سیاه سوخته واژگون ما
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، گویا شاعر به توصیف حال و هوای خود در فصلی پر از شور و احساس پرداخته است. او به عشق و دردهای درونش اشاره میکند و بیان میکند که این عشق، او را به دیوانگی کشانده است. همچنین، سخنانش از غم و اندوه ناشی از جدایی و داغ دل حکایت دارد و نشان میدهد که در گردهماییهای آنها بحثی از دو دنیای برتر و پست وجود ندارد. در نهایت، شاعر به بخت بد و ناامیدیهایش نسبت به زندگی اشاره میکند و این موضوع به نوعی به روحیه یأس و ناامیدی او دامن میزند.
هوش مصنوعی: وقتی فصل گل رسید، مثل اینکه خیمهای در بیابان برافراشته شده است، جنون ما به خاطر غمی تازه، دلهایمان را مانند لالهها سوزانده است.
هوش مصنوعی: ما آن لحظه با چشمانی پر از اشک نشسته بودیم تا کمر، زیرا آن سنگدل کمر خود را با خون ما بست.
هوش مصنوعی: ما فقط برای خدمت به بشریت صحبت میکنیم و این نشاندهندهی واقعیات درونی ماست.
هوش مصنوعی: در محفل ما صحبت از خدا و بندگی نیست؛ همه چیز در عالیترین مرتبه قرار دارد و چیزهای پستتر در کنار ما جایی ندارند.
هوش مصنوعی: این عشق پرشور ما را به دنیای دیوانگی برد و ما را هدایت کرد.
هوش مصنوعی: ای ساقی، به قدری شراب تلخ در جام ریختی که کاسه صبر و آرامش ما را پر کردی.
هوش مصنوعی: بخت بد ما تا روز مرگ دست از سر ما برنمیدارد و همیشه به ما آسیب میزند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون شعله پرتب است درون و برون ما
تبخاله میزند لب خنجر ز خون ما
بر سر زند وفا و کند بر زمانه ناز
هر لالهای که بشکفد از بیستون ما
کو گریهای که خنده شادی چمن چمن
[...]
ای تشنه تیغ ابروی نازت به خون ما
خطِّ خوش تو سرخط مشق جنون ما
هرگز نبود کوکب ما این چنین سیاه
زلفت فکند ساه به بخت زبون ما
گلگون ز باده نیست ترا چشم فتنهساز
[...]
کاری نیاید از خرد ذوفنون ما
ما را بس است مرشد کامل جنون ما
سر در کنار دامن محشر نهاده است
خوش دل ازین مباش که خوابیده خون ما
پیرا نه سر ز سرکشی نفس فارغیم
[...]
فریاد ناله، گر نخراشد درون ما
گرد و غبار خاطر ما، بیستون ما
جان از کسی مضایقه هرگز نکرده ایم
چون آب، بی دریغ روان است خون ما
باید ز عشق جلوهٔ برق کرشمه ای
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.