نخستین روز ماه قربان است، در مرز ری و تختگاه کی آسوده از رنج تن و شکنج جان راه هستی می سپارم و روزگاری به رامش و تندرستی می برم، سپاس فره بار خدا را که به زن خواستن و برگ سامان و ساز آراستن روزگار ناکامی سپری شد و نوبت بی سرانجامی رخت بر باره دربدری بست. به فر بهاری شکفته سرخ گلم از لاله زرد دمیدن گرفت، و باد بهشت از ناله سرد وزیدن. گردش وارون سپهرم رام است و جنبش ماه و مهر به کام. ولی چه سود و کدام بهبود از آنم که خواهان دل است و بدان پای جان در گل، رنج سوزاک بازداشته و بی بهره گذاشته. کلید در مشت و در گشودن نیارم خوان دل گوار و جان پرور و خوردن نتوانم. مرغ دل را قفس بر شاخ گل آویخته و چشم تماشا بسته اند آشیان بر سر سرو ساخته و بال پرواز شکسته جام لبالب و دست کشیدن نیست و میوه کام رس و توان چیدن نه، شعر:
یار در بزم و نمی آرمش از بیم نگاه
روز گل بین که بهارم به خزان می گذرد
تا کی تن از این رنج جانکاه رسته گردد و پژمرده شاخ گیاهم بدان دسته گل و بسته سوری پیوسته.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در نخستین روز ماه قربان، راوی احساس راحتی و آسودگی از رنجها و چالشهای زندگی را تجربه میکند و سپاسگزاری میکند از خدا که دوران سختیها به پایان رسیده است. او به زیبایی طبیعت و بهار اشاره میکند، اما در عین حال از ناکامیهای عاطفی و محدودیتهای خود نیز گلگی دارد. در نهایت، روزگار هنوز برای او ناامیدکننده است و او نمیتواند از شادیها و لذتهای زندگی بهرهمند شود. راوی به تنگناهای عاطفی و ناتوانی خود در عشق و ارتباط با دیگران اشاره میکند و از بینظمی در زندگی خود ابراز نارضایتی میکند.
هوش مصنوعی: نخستین روز ماه قربان است و من در مرز ری و تختگاه، از رنجهای جسم و جان رها شده و به زندگی ادامه میدهم. روزگاری خوش و سالم دارم و شکر خدا را میگویم که دوران ناکامی به پایان رسیده و به روزهای نیکو رسیدهام. با آغاز بهار، گلهای لاله زرد در حال شکفتن هستند و بادی لطیف از بهشت میوزد. دنیای من در حال چرخش است و حرکت خورشید و ماه برای من خوشایند است. اما چه فایده دارد اگر دلباختهام و در عذاب رنج میکشم؟ با آنکه کلید در دستم است، اما در گشایش در دل و جانم ناتوانم. خوشی و طعم زندگی را نمیتوانم بچشیم و دل من در قفسی درختی آویزان است و چشمانم بر تماشای زندگی بستهاند. آشیان قلبم بر سرو آراسته شده، اما بال پروازم شکسته و نمیتوانم از میوه زندگی بهرهمند شوم.
هوش مصنوعی: من دوست را در میخانه میخواهم، ولی از ترس نگاه دیگران او را نمیآورم. میدانم که روزگار گل و زیبایی زودگذری است و بهار جوانیام به زودی به پایان میرسد.
هوش مصنوعی: تا کی این بدن از این درد و رنج جانفرسا آزاد خواهد شد و شاخههای پژمردهام به گلهای زیبا و خوشبو متصل خواهد گردید؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.