میرزا جعفر، ندانم انگیز دیدار تو با رنج تنهائی و تیمار تن ها با آنکه آغاز گسستن پیمان پیوستن پسین افتاد، بیش از پیشینم به کوی سید کشید، ولی محمد بیک از کاسه و کیسه خویش نانی گرم و دوغی سرد فرا پیش آورد و جان بی توان را آز نشان و تاسه پرداز افتاد، و تا شامم به فر هست و بود بی نیازی از طوی و خوان خسرو ایران و خدیو توران رست، بیت:
نافه زلفی و آئینه جامی کافی است
نه مرا چون دگران دعوی چین تا حلب است
ندانم تو کجا رفتی و چه کردی و چها گفتی و چه خوردی. کنونت تلواس چه و اندیشه کدام است و از این درنگ دیر آهنگ بازارت چه کام، همانا فراموشت نیست و چهره نمای آئینه هوشت هست، که در اردوی شاه آن میزبان خرگاه که خویش دستاربندش بار خدا را در جنگهای هیچ پیروزی پشت و پناه است، و گفت بی مغز و مفت بی سنگش لشکر و سپاه، امشب ما را مهمان خواند و بی تیتال زبان بازی خوشباش خورش و خوان زد. بی اندیشه بوک و مگر باید رفت و اگر همه بر جای پیغاله می پَرگاله دل و خون جگر باید خورد، جامش گرفتن و کامش دادن خوشتر. من اینک رفتم اگر هست خواهم بدو پیوست، چنانچه نیست به خواست خدا با میرزا کاظم تا وی از سالار بار رهائی یابد و پرتو آفتاب مهرش بما تابد، از پیوند یاران آزاده در آن کوچه و رستای امامزاده پوی پوی خواهم رفت و پیوست ترا از در و دیوار جست و جوی خواهم داشت. دیر مپای و زود بیا که پیش از فرو رفت خورشید بهم بسته گردیم و از اندیشه هر بستن گسسته. پس از خواندن با دیدن درست در دانست ژاژ و شیوا ماندن اگر چندان سرد و خام و نسنجیده و بی اندام نیست این نوشته را نیز چون دیگر نگارش ها نگاه دار که فردا دگر ره بازگشت و بر پخته و خامش گذشت آرم، چنانچه سزای نوشتن شد بر نگاریم یا به آب در شستن برگزاریم.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن روایت میرزا جعفر ندانم انگیز از تجربهای پر از تنهایی و رنج است. او در کوی سید با حالتی مایوسانه به سر میبرد، اما محمد بیک به او نانی گرم و دوغی سرد میدهد. او در حال تأمل در وضعیتش است و از گسستگی پیوندها و یادآوری تصویر کسانی که برایش مهم هستند، سخن میگوید. میرزا تصمیم دارد با میرزا کاظم به جایی برود و از دوستانش در دوستی و رهایی یاد کند. او همچنین نگران است که زمان دارد از دست میرود و باید قبل از غروب آفتاب با دوستانش دیدار کند. در پایان از نوشتههایش میخواهد که نگهداری شود تا در آینده از آنها یاد کند.
هوش مصنوعی: میرزا جعفر، ملاقات تو با درد تنهایی و رنج جسمی، در حالی که آغاز جدا شدن از پیوندهای قبلی به نظر میرسد، مرا بیشتر به سوی کوی سید کشانده است. اما محمد بیک نانی گرم و دوغی سرد از اموال خود آورده و به روح خستهام امید و آرامش بخشیده است. تا غروب، همه چیز برایم فراهم بوده و بینیاز از سفر و سفرهی خسرو ایران و خدیو توران شدهام.
هوش مصنوعی: زلف معشوق و جلوهٔ آیینه برای من کافی است و نیازی نیست که مانند دیگران ادعای زیباییام را به نمایش بگذارم، چرا که این حلب کافی است.
هوش مصنوعی: نمیدانم تو کجا رفتی و چه کارهایی انجام دادی، چه چیزهایی گفتی و چه خوراکیهایی تناول کردی. حالا در پی چه چیزی هستی و چه افکاری به ذهنت میرسد، اما فراموشی تو در خاطرم مانده و تصویری از تو در ذهنم واضح است. آن میزبانی که در اردوگاه شاه نشسته و در جنگها به او تکیه کردهایم، امشب ما را به مهمانی دعوت کرده و با زبانی شیرین و خوشفکر، سفرهاش را آماده کرده است. بدون تفکر و با بیمغزی قرار است که به قلیان و شراب روی بیاوریم و اگر همه چیز بیفایده به نظر برسد، بهتر است که از این جرعهها لذت ببریم. من اکنون میروم و اگر خواسته باشم، به تو ملحق خواهم شد، و اگر نه، با میرزا کاظم راهی خواهم شد تا او هم از پایگاهش آزاد شود و نور مهرش به ما برسد. به دنبال دوستان آزاد در آن کوچه و رستای امامزاده خواهم گشت و تو را از دیوارها و درها جستجو میکنم. دیر نکن و زود بیا که پیش از غروب آفتاب باید همدیگر را ببینیم و از هر نوع جدایی دوری کنیم. پس از خواندن این نوشته، با دقت و نیکی بر آن تمرکز کن و بدان که اگرچه ممکن است این نوشته سرد و خام باشد، اما مانند دیگر نوشتهها باید نگه داشته شود تا روزی دیگر، باز هم به آن نگاه کنیم و تصمیم بگیریم آیا آن را یادداشت کنیم یا آن را با آب بشوییم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.