هنگامی که بیداد سر دارم در فراخای ایران دربدر داشت، و هر ماه و هفته پیدا ونهفته به مرزی دیگر پای فرسا و آسیمه سر، سالی فرمان آبشخورم رخت آرامش از ری به اصفهان افکند. در آن کشور به بوی بخشایش راهی می سپردم و به امید آسایش سال و ماهی می رفت. بزرگی دانشمند و رادی دستاربند از سامان سمنان که هم از گزند سرداری رخت درنگ در نینوا داشت و دست داوری از چنگ مرگ آهنگ او بر خدای، ناچارم بدیشان از کار پریشان نیاز پیک و پیام افتاد و ساز نامه و نام آمد. گزارش نامی از سردار ناگزر بود چون از تاب تیمارش دلی سوخته داشتم و روانی به آذر آزار افروخته خامه بر آن خاست تا ساز نکوهش و سردسرائی گیرد و بی پرده انداز دشنام و یاوه درائی. دانش پیش بین و هوش دنبال نگر دست فرا پیش داشت که نامه نه گفتاری است که به گفتن باد آید و از یاد شود. سال ها افسانه هر انجمن خواهد بود گوش گزار دوست و دشمن خواهد شد. دیر یا زود زیان خواهد رست، و به خامی و خودکامی جان در سر زبان خواهی کرد. دل از آن اندیشه باز آمد و یاری فرخ سروش دیو درون را سگالش دگرگون ساخت. بر جای ژاژخائی راز ستایش و سپاس راندم و فزون از خورد گنجائی دارای نوازش و شناخت و خداوند دید و داد ستودم، چنان افتاد که نامه من و رسید کاروان سمنان بدان دوست چون کردار و پاداش دوش به دوش آمد و نشست چاپار رهی در بزم وی با آن گروه انبوه گوش به گوش خاست، نوشته بر سر انجمن خوانده شد و پوشیده های نگارش بی پرده نیکخواه و بد اندیش را گوش زد و هوش سپار افتاد.
یکی از یاران بار که کهن یار و نوشته های مرا خام یا پخته خریدار بود نامه از دست آن دوست بستد و در آستین افکند، هنگام بازگشتش در جلگه خوار با جوانمردی که از سرکار سردار پیشکاری داشت و با من پیمان یاری دیدار رست، و از هر در سخن رفت پرسش روزگار من فرمود. یار سمنانی هر چه دید و دانست بر گفت و گواه آگاهی را بدان نامه دست آویز انگیخت، همچنان نگارش در دست و راز گزارش پیوست می رفت. چاپاری از سردار بر جنبش دوست خواری در شد، و از درنگش آهنگ شتاب داد نامه در چنگ بارکی خاست و چار اسبه پهنه سمنان را راه پیما گشت. آنگاه رسید که سردار از گناه نبوده که بدخواه فرا من بسته بود نهاد گذشت اوبارش خسته تفته دل و آشفته روان به کاوش و کینه سرد همی گفت و گرم همی رفت، سواری چند ستم باره زنهار خواره خراسانی سان دیده برتاز جندق و کوب خانه و یغمای کالا و آزار بستگان و مانند آن فرمان همی داد. یار خواری که جاویدان گرامی باد، بی گناهی من و روسیاهی بدخواه را فراتر شد و آن نامه را که گوئی از بار خدای فرمان آزادی بود و نوید آبادی فرا پیش داشت، خشم آلود بستد و زهر پالود به گزارش سرای انداخت. بهر لخت اندر ستایشی دیگر دید و نیایشی از آن خوشتر یافت. اندک اندک از دیو خوئی بازآمده و به مردم روئی انباز گشت شرنگش شکرزاد و سنگش گهر رست، بد اندیش را از در کیفر بالشی افکند و چالشی انگیخت و مالشی افزود، که با سی سال افزون گذشتن همچنانش خانه ویران است و در بیغاره انگشت سای و زبان سود ایران. با من نیز از آن بیش که شاید و در بند ستایش آید ساز سازش و شناخت و راز مهر و نواخت سرود. دیگر هر کس هر چه گفت گوش نداد و هوش نگسترد. پس از چارده سال که بخت بلندش رخت از سمنان بر تختگاه کی افکند و اختر ارجمندش از مایه سر تیپی به پایه سرداری کشید، بی میانداری یاران و دستیاری دوستارانش در فرگاه بار آمدم و به اندازه کار اندیش گفت و گزار. شکفته لب و گشاده رو فراپیش خواند و جای نشست نزدیک خویش نمود و کاربند نوازش های بیش از پیش آمد، و با زبانی که از آغاز آفرینش تا انجام زندگانی جز به دشنام نگشتی و بر او جز نکوهش و نفرین چیزی نگذشتی در پاس آن ستایش و سپاس آسایش و بخشایش من بنده از بار خدا خواست.
باری راز این داستان دور و دراز، و ساز این افسانه نیک انجام بد آغاز، نه از در خوب سپاسی من یا کارشناسی سردار است، همه آنستی که نامه مهر گسستی کین پیوست به کارگران پائی زبردست در کوی پستی بیگانه بر دست مستی دیوانه دیدم که به هنجاری درشت همی خواند و بر آهنگی زشت گواژه همی راند، هوشم بدرود آورد و گوشم اندیشه سیماب پخت. این خود چه بدخوئی و خودکامی است و کدام رسوائی و بی اندامی، زین گل که کلک باد نوردت به آب داد، اگر به موئی بوئی برد آویز مغز و مشت است و انگیز کارد و کشت. گزارش های زبانی باد است و به اندک روزی از یاد، نگارش های کلکی پاینده است و دشمن و دوست را نهفته های دل و نگفته های جان نماینده.
بارها گفتم در گفت و نگاشت پاس دل و زبان کن و از چیزی که همه کس دید و شنید نیارد بر کران زی، همه باد به چنبر بستن آمد و آب به هاون سودن افتاد. خامی نیازموده که خود را پرده دری خواهد کی دگران را از وی چشم پرده گری خواهد بود، از گفت انگشت سود زبان بسته دار و خامه از رازی که نکوهش زاید شکسته خواه، بند از گوش بر لب نه و گرانی از سر با پای بخش تا آن راز ناشایست کمتر لاید و این راه ناهموار کمتر پوید. اگرت کرد و کار اینستی و راه و رفتار چنین، دامن آمیزش و پیوند از من درکش و به آویز آنان که بر این هنجارت راه سازند و کورکورانه به چاه اندازند خوش زی، بیت:
تو مرده کوثری و من زنده می
مشکل که بیک جو رود آب من و تو
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستان به تأمل در بیدادگریها و بیعدالتیهای اجتماعی در ایران پرداخته است. نویسنده از تجربههای خود در سفر از رَي به اصفهان و برخوردش با سرداران و دانشمندان سمنانی صحبت میکند. او از نگارش نامهای شکایتآمیز به سردار خبر میدهد که در آن به ناپسندهای رفتاری آنها اشاره کرده و بر ضرورت انصاف تأکید میکند. نامهای که نویسنده نوشته، به نوعی ابراز ناراحتی و انتقادی از وضع موجود است و نشاندهندهی غم و اندوه او از ظلم و فساد است. با این حال، او به تدریج از احساسات منفی به سمت قدردانی و زنده نگهداشتن دوستیها حرکت میکند. در نهایت، نویسنده نتیجه میگیرد که ارتباط و دوستی مهمتر از هر چیز دیگری است و بر اهمیت حقگویی و اعلام حقیقت تأکید میکند.
هوش مصنوعی: به زمانی که در ایران مشکلات زیادی وجود داشت و من در حال سفر بودم، تصمیم گرفتم از ری به اصفهان بروم تا کمی آرامش پیدا کنم. در آنجا، به دنبال بخشش و امید به آرامش زندگیام بودم. در سفرم با مردی دانا و برجسته از سمنان آشنا شدم که او نیز از سختیهای زندگی رنج میبرد. از او خواستم که پیامم را به دیگران برساند و نامهای نوشتم. میدانستم که نوشتهام ممکن است به یادها بماند و تأثیراتی بر فرزندانم و دیگران داشته باشد. در میانه این اندیشهها، به این نتیجه رسیدم که باید از ستایش و سپاسگزاری استفاده کنم و بنویسم که چقدر به خداوند باور دارم. در نهایت، نامهام به دست آن دوست رسید و به خوبی مورد توجه قرار گرفت و محتوای آن به دیگران انتقال پیدا کرد، به طوری که تأثیرش در جمع شنوندگان احساس شد.
هوش مصنوعی: یکی از دوستان کهنهام نامهای را از دست دوستم گرفت و در آستین خود پنهان کرد. هنگام برگشت از منطقه خوار، با جوانمردی روبرو شد که به عنوان پیشکار سردار کار میکرد و با من پیمان دوستی داشت. پس از گفتگو درباره روزگار من، آن دوست سمنانی، هر آنچه را که میدانست بیان کرد و نامه را به عنوان شاهد پیش کشید. در همین حین، چاپاری از طرف سردار برای دوستم آمد و او را وادار به حرکت کرد. دوستم که نامه را در دستان خود داشت، راهی سمنان شد. پس از رسیدن به سردار، او از بیگناهی خود سخن گفت و به کینه و حسادت بدخواهان اشاره کرد. چند سواری که در خراسان قدرتطلب بودند، به او فرمان میدادند و از او خواستند که در مورد آزار و غارت و آسیب به نزدیکان چیزی بگوید. دوستم که مورد احترام همگان بود، نامهای را که گویی پیام آزادی و پیشرفت بود، با خشم گرفت و آن را به گزارش سرای خویش انداخت. با گذر زمان، او کمکم به خوشی و مهربانی رو آورد و با مردم همراه شد و از سختیها و آزارها رهایی یافت. این دوستی که سالها به درستی و سادگی زندگی کرد، پس از چهارده سال از سمنان به مقام و مقام سرداری رسید. در اینجا با یاران و دوستانش به دور هم جمع شدیم و درباره مسائل مختلف صحبت کردیم. او برای من و دیگران با روی گشاده و لبخندی گرم از من استقبال کرد و موقعیتی در کنار خود برای نشستن فراهم کرد. در حالی که در گذشته از او جز دشنام و نکوهش نمیشنیدم، اکنون در برابر ستایش و احترام من، آرامش و بخشش بیشتری به من عطا کرد.
هوش مصنوعی: راز این داستان طولانی و آهنگ این افسانه خوش سرختن نه به خاطر زیبایی کلام من یا دانش سردار است، بلکه بر این اساس است که نامهای که به عشق گسستهام، به کارگران زبردست در محلهای بیگانه پیوسته است. آنجا دیوانهای مست را دیدم که با صدای بلند و آهنگی ناهنجار میخواند و میرقصید. این بیداری من را از خود بیخود کرده و ذهنم را به حالتی متفکر درآورده است. واقعا این شقاوت و خودخواهی چیست و چه رسوایی و ناهنجاری در کار است؟ از این گل که باد به آن جریانی بخشیده، اگر با دقت بیشتری به آن نگاه کنیم، به عمق آن میرسیم و متوجه پیچیدگیهای موجود میشویم. گفتارهای مشروح مثل باد زودگذری هستند و به سرعت از خاطر میروند، اما نوشتارهای ماندگار، نشانههای دل و ناگفتههای جان را در خود پنهان دارند.
هوش مصنوعی: بارها گفتهام که در گفتوگو و نوشتار باید به دل و زبان خود احترام بگذاری و از چیزی که همه آن را میبینند و میشنوند، فراتر نروی. مثل این است که باد در دایرهای بچرخد یا آب در هاون ریخته شود. خامی و ناپختگی اگر کسی به خود اجازه دهد که بیپرده سخن بگوید، به طور حتم دیگران او را با دیدهبان خواهند نگریست. از صحبتهایت باید با احتیاط عمل کنی و رازهایی که ذهن را مشوش میکند، فاش نکنی. باید در گفتن و شنیدن مراقب بود و از افکار ناپسند کمتر صحبت کرد تا راههای نادرست کمتر طی شود. اگر چنین رفتار کنی، میتوانی به پیوند و ارتباطات بهتری دست یابی و از کسانی که به اشتباه تو را در چاه میاندازند، دور بمانی.
هوش مصنوعی: تو به مانند پرندهای مردهای و من همچنان زندهام، ولی زندگی ما به شدت به یکدیگر وابسته است، گویی که در یک جریان آب قرار داریم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.