هنگامیکه پرورش و پاس سرکار علیقلی میرزا با حکیم باشی بود، درشد و آمد شماری دیگر داشت، و دور و نزدیک را در بزم وی خاست و نشست کمتر می رفت. روزی از در کاری من بنده را به سرکار خویش خواند و فراپیش خواست تا نوبت چاشتگاهان دل از هر اندیشه رسته بود و رشته سخن از هر در پیوسته، گوهرهای تازه سفت و آورده های شیوا گفت که رسته گوهر بود و بسته شکر آموزش را سرودن گرفت و از یاران انجمن آفرین و ستایش شنودن، همه را از گفت و شنید اندک اندک خستگی رست و دل ها را بویه و تلواس رستگی خوانی خسروانی خورش ساخت، و هرکس فراخور خود و بهره خویش پرورش اندوخت. روان ها سپاس آذین گشت و ترک و تازیک و روشن تا تاریک از پی کار و بنگاه خود رخت پرداز و راه گزین آمد. پس از چندی دشمن های دوست روی و مردم چهران اهریمن خوی گزارش این پاک انجمن را به ناخوبتر گفتاری سخن راندند. سرکار حکیم با همه مهربانی گزاف بداندیشان را بی کاوش و جستجوی شایان استوار دیده سخت و سرکش رنجه شد و در بدگوئی و زشت جوئی به باره شاهزاده آزاده اندر و من بنده از سنگ و سندان روی و سر پنجه ساخت. پس از روزی دو دانست آن گفت مفت گوهر گزافی مهرسوز و ژاژی کینه توز بوده. به پوزش اندرپاک دهنی ها و خوش سخنی ها فرمود، راز بازگشت آورد و ساز سازش انگیخت ولی چون دل گناهی نداشت و دیده لغزش نگاهی، درد رنجش را کاستی خاست و داغ رنجش همچنان بر جای خویش است.
باری از آن هنگام تاکنون بار خدا را گواه گرفته ام و روان بزرگان را پناه که تا گام را پویه رفتار است و کام را بویه دیدار، با آنکه خود دارای ساز و سامان نیست و خداوند فر و فرمان، اگر چه مینای هست و بودم در دست وی باشد و مرغ دل و جانم دست آموز و پا بست وی، پیوند آمیزش گسسته دارم و پیمان نشست و خاست شکسته، پخته کامش خام دانم و دانه مهرش دام. رشته آشنایی از هر کس و هر چیز بریده ام و از تنها خو به تنهایی گزیده. با این سخت پیمان و درست پیوند، سالی گذشت که زاده سرکاری میرزا حسین خان پیک و پیامی می دادند و رهی را بنگاه مینو فرگاه خویش می خواند. گوش از پوزش گران دارد و هوش از بهانه جوئی بر کران، زبان پوزش گذار از گفت بی سود سوده شد و پای بیهوده گریز از دوره گردی ها فرسوده. خوشتر آن دیدم که با سرکار که او را پدر و خداوند است و او نیز بندگان میرزا را مهین چاکر و بهین فرزند کنکاش رانم، و دلخواه سرکاری درباره وی باز دانم. چنانچه آمد و رفت گاه گاه مرا با او و خاست و نشست سال و ماه او را با من روا بینی و سزادانی به خامه و انگشت خویش فراپشت این نامه نگارشی فرمای و پارسی و پابرهنه گزارشی کن که یادداشت شناخته و دست آویز ساخته بر آن گفتار پایم و بدان هنجار پویم. خود دانی بار خدا ما را از آغاز زندگانی تاکنون که شمار هستی از شصت گذشت و دامن کام و هوس از دست شد به فر هست و بود پیوسته داشت، و از تلواس زیان و سود رسته. نه برخروار خرمن خدایانم نیاز است و نه بردانه خوشه گدایان آویز و آز، بار خدا را ستایش که دیگران را مس به آمیزش من زر شد و به فر آموزگاری من گروهی انبوه را سنگ سیاه رخشنده گوهر. اگر پاک یزدان را از دل و جان سپاس اندیشی و بیش از آن زبان را یارای گفتن ستایش ساز اختر خویش یک رهش خواهم دید و از هر چه من دانم و او آموختن تواند بی در خواه مزد و امید سپاسش آگه خواهم داشت.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن به روایت پرورش و ارتباط میان علیقلی میرزا و حکیم باشی میپردازد. در آغاز، علیقلی میرزا در بزم حکیم باشی نشستی داشت و گفتگوهایی سازنده و دلنشین بین ایشان و یارانش شکل گرفت. اما با گذشت زمان، دشمنان و بداندیشان نسبت به این انجمن خوبگفتار، بدگویی کردند و حکیم باشی، با وجود مهربانیاش، در برابر این سخنان ناپسند رنجید. علیقلی میرزا نیز سعی کرد به او دلداری دهد و به بیان واقعیتها بپردازد.
در این میان، نویسنده به تنهایی و جدایی خود از دیگران اشاره دارد و از خدای بزرگ به عنوان پناهی یاد میکند. او بر احساس تنهاییاش و پیوندش با عالیترین ارزشها تأکید میکند و در نهایت به ستایش از خداوند میپردازد که زندگیاش را پر از تجربیات و آموزشهای سودمند کرده است. او همچنین به این نکته اشاره میکند که با وجود مشکلات و چالشها، همواره امید به برکت و فرّ خداوند را در دل دارد.
هوش مصنوعی: در زمانهایی که علیقلی میرزا تحت حمایت حکیم باشی بود، او در مجالس خود جمعیتی زیاد را به دور خود جمع میکرد و کمتر به جاهای دیگر میرفت. روزی، با دعوت حکیم، من به حضور او رفتم و در حالی که دلها از نگرانی خالی بود و گفتوگو به طور آزاد جریان داشت، حکیم داستانها و سخنان زیبایی بیان کرد که گویی گنجینهای از جواهرات بود. او در جمع دوستانش به تحسین و ستایش گوش میداد و این گفتگوها به تدریج خستگی را از دلها برطرف میکرد و فضایی شاداب و فرحانگیز ایجاد مینمود. هر شخص با توجه به موقعیت و استعداد خود از این محفل بهره میبرد. اما بعد از مدتی، دشمنان و بدخواهان نیتهای بدی را درباره این محفل خوب پرورش دادند و حکیم با این که بسیار مهربان بود، از زبان بدگوییهای آنان آزرده خاطر شد. سپس حکیم تلاش کرد که از بدگوییها و سخنان ناپسند فاصله بگیرد و رویکردی مثبت در پیش بگیرد، اما با وجود این که در دلش گناهی نبود، هنوز درد و رنج این مسأله در دلش باقی ماند.
هوش مصنوعی: از آن زمان تا کنون بار سنگین زندگی را به دوش کشیدهام و روح بزرگانی را پشتیبان خود کردهام؛ به این امید که در مسیر قدمهایم، رفتارم را هدایت کنند و آرزوهایم را به حقیقت بپیوندند. هرچند خود از زمینه و وضعیتی برخوردار نیستم و خداوند صاحب قدرت و افراط است، اما میدانم که تعلقات دنیوی را ترک کردهام و به پیمانها و ارتباطاتم خاتمه دادهام. به خاطر میآورم که یک سال پیش، از جانب فرزندی از میرزا حسین خان پیامهایی به من رسید و مرا به محلی دعوت کردند. گوشم از عذرخواهیها پر شده و فکرم از بهانهجوییها خسته است. از گفتاری بیفایده خستهام و پاهایم از گشت و گذارهای بیهدف فرسوده شده است. بهتر میدیدم که با سرکار که او پدر و اربابم است، رابطه برقرار کنم و او نیز به بندگان میرزا محبت کند. در این سالها، مدام به یاد آورم که علیرغم گذر زمان، هیچ یک از آرزوهایم به حقیقت نپیوسته و حال و روزم دچار تلاطم است. دیگر به چیزهای مادی نیاز ندارم و بار خداوند را ستایش میکنم که دیگران را در کنار من قرار داده و به من آموخته است. چنانچه در دل و جانم شکر و سپاس خداوند را داشته باشم، زندگیام را با آگاهی از مهربانی او ادامه خواهم داد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.