سرتا سر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده بران رنگی نیست
نه چندان آرزومندم که راه انجامم به نامه و پیام از تو خرسند دارد، یا پس از این جان دل بسته و دل جان خسته را بی تماشای چنبر ابروان و زنجیر گیسوانت به کمان و کمند باز توان داشت. آن بردباری ها همه بر باد آمد و آن خویشتن داری ها یکسره با خاک آمیخت. مصرع: بیش از این صبر ندارم چکنم تا کی و چند.
پوست و موی بر تنم از تندگلی زنجیر و زندان است و پرنیان و پرندم در پای گسسته پی از رنج پویایی درین سنگلاخ کام فرسای خارا و سندان. بارها پیغام دادی و نوید فرستادی که به دست آویز گرمابه و گشت در آبادی و دشت ماهی دو سه راه بر تو خواهم گذشت و از در خوشخوئی و کیش دلجویی دستی بر آن دل که در چنگ سنگین دلم خون شد و به خاک ریخت خواهم گذاشت همواره نامه های دل آویز مهرانگیز نیز در هر یک از روستای شمیران و با هر که باشی بر دست هر که باشد به تو خواهم نوشت و روزنامه هود را که یکسر راز پیمان و پیوند است و ساز سازش و سوگند بر دیده خون پالا و جان اندوه مندت روشن و پیدا خواهم کرد، ماهی دو افزون شد تا همی یارگویان و بارجویان در این پهنه دیر انجام از پی دیداری راه سپارم و بر بوی نامه و پیامی اگر همه دشنامی باشد، روز گذار نه روز سیاهم.
باری از چهر مهرفروزت روشنائی یافت و نه چشمی که چون دیده پیر پسر گم کرده بردر چشمداشت سفید افتاد از دوده کلک توتیا خیزت یک ره سرمه سائی دید، همانا دیده بانان بر گذرگاه نشسته اند و از گرمابه و گشت و تماشای باغ و دشت راه بسته، هفت آسمان ابر سیاه پرده یک ماه است و صد شهر نگهبان با صد هزار دیده که از سر برکنده باد و به پای اندر پراکنده چشم پالای یک راه. با آن مایه نگاهداری و تیاق گذاری کی و کجا تابی از خورشید رخسارت بر این تیره روزن خواهد تافت، و تاریک زندان مستمندان چگونه و چون بخرام تازه سرو و فروغ لاله برگت آب بستان و تاب گلشن خواهد برد، شعر:
ترسم این شام جدایی که سیه بادش روز
برسد روز به پایان و به پایان نرسد
باری اکنون که به فر پای بوست دست رس نیست و از پاس راه بانان مرا بدان گلشن و ترا بدین گلخن بار از پیش و پس نه، در خورد توانائی نامه نگاری را که کاردانان نیم دیدار نهاده اند، سال و ماهی خامه و شست رنجه فرمای و روان دردمندان را که در پنجه پولاد مشتی های ناکامی شکنجه اندیش است، به نوید پیوستگی اگر چه گزاف باشد رستگی بخش.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره درد و تنهایی شاعر است که از جدایی و فاصله از محبوبش رنج میبرد. شاعر به تصویر دشت خاوران اشاره میکند که خالی از زیباییها و رنگهاست و دل او نیز از عشق و آرزوهایش خالی است. او احساس میکند که توان صبر کردن ندارد و زندگیاش به زنجیرهایی از غم و ناکامی محدود شده است. اشاراتی به تلاشهایش برای برقراری ارتباط با محبوب و نوشتن نامههایی برای او دارد، اما این تلاشها نیز به بنبست رسیده و هیچ امیدی به پیوستگی و دیدار وجود ندارد. در نهایت، شاعر با نگرانی از جدایی و تاریکی آینده، ابراز میکند که آیا روزی دوباره از زیبایی محبوبش بهرهمند خواهد شد یا خیر.
هوش مصنوعی: در تمام دشت خاوران، هیچ سنگی وجود ندارد که رنگش ناشی از خون دل و اشک چشم نباشد.
هوش مصنوعی: من چندان امیدوار نیستم که از طریق نامه و پیامت به آرزویی برسم یا دیگر نتوانم با دل خستهام به تماشای ابروها و موهایت بپردازم. تمام صبر و تحمل من به فنا رفته و آن آرامش همگی از بین رفته است. دیگر نمیتوانم بیشتر از این صبر کنم و نمیدانم چه مدت دیگر باید منتظر بمانم.
هوش مصنوعی: پوست و موی من نماد زنجیری است که مرا در زندان تنگنا قرار داده و نرمی و لطافت من به زنجیرهایی محکم در پایم تبدیل شده که از رنج سفر کردن در این دنیای سخت و سرد ساخته شدهاند. بارها به من پیغام دادهای و وعدههایی دادهای که به وسیله آنها میتوانم در کنار رودخانهها و دشتها بگردم و البته میتوانم در این مسیر به چیزهایی دست یابم. در دل من که به سنگینی دلم خونین شده، میخواهم دستی را بگذارم تا دل را تسلی دهم. همچنین نامههای پر از محبت و زیبایی را برایت خواهم نوشت و در هر روستایی، با هر که که برایت اهمیت دارد، آنها را خواهیم فرستاد. روزنامهای که تمام رازها و پیمانها در آن نهفته است را برایت روشن و نمایان میکنم. اگرچه در این جهان بزرگ، روزها میگذرد و ممکن است با دشنام همراه باشد، اما این روزها برای من روزهای تاریکی نخواهند بود.
هوش مصنوعی: از چهرهٔ مهربانت نوری تابید و چشمی که چون دیدهٔ پیر، پسر گمشدهای را در انتظار داشت، به سفیدی افتاد. پس از دودهٔ چشمت، یک بار سرمهسایی دیده شد. بدین ترتیب، نگهبانان بر سر راه نشستهاند و از گرما و گشت و گذار در باغ و دشت، راه را بستهاند. هفت آسمان بر افراز، ابر سیاه بهسان پردهای بر روی ماه است و صد شهر با صد هزار چشم که از دور افتادهاند و به پا ساییده شدهاند، دیدهای پاک را به یک سمت نگاه میکنند. با این میزان مراقبت و صبر، کی و کجا تابش خورشید رخسار تو بر این روزهای تیره خواهد تابید و زندان تاریک مستمندان چگونه میتواند به تازگی سرو و نور لاله، آب بستان و شکوفهٔ گلشن را منتقل کند؟
هوش مصنوعی: نگرانم که این شب جدایی که پر از تیرگی است، روزی به پایان برسد، اما آن روز هیچگاه به واقعیت نپیوندد و ما همچنان در جدایی باقی بمانیم.
هوش مصنوعی: حالا که نمیتوانم به پای تو برسم و از نگهبانان راه دورم و نمیتوانم به آن باغ زیبا برسم و تو را به این گلخن بیاورم، برای نوشتن نامه مناسب است که افراد ماهر در نظر گرفتهاند. پس یک یا چند سال و ماه کاغذ و قلم در دست بگیر و با دلهای دردمندی که زیر فشار ناامیدی شکنجه میشوند، با نوید پیوند آنها اگرچه ناچیز باشد، تسکیندهندهای بیاور.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.