راد استاد زرین خامه و بزرگ سرور رنگین نامه میرزا و حاجی را دیده سای خامه و شستم بوسه آزمای نامه و دست.دست نوشت شهد سرشت در نام دو مهربان دوست آذین و آرایش اوست، کریچه بی دریچه و آسمانه بی فروغ تیره روزان را به فر چهر مهر افزای و درخش دیدار پرتو بخشای خویش شرم مشکوی پرویز و جمشید آورد و آزرم کاخ و کوی ماه و خورشید، روشنائی و تاب از هر راه و رخنه سایه افکند و تیری و تاری از هر مغاک و دخمه مایه پرداخت. زنهار به کار من اندر پندار فراموشی مبر و خرده خاموشی مگیر که پاک یزدان رهی را با همه آک و آهو این دو خوی مهر پرداز در آب و گل نسرشت و این دورای کینه انگیز بر جان و دل ننوشت. پور مریم با همه رستگی های از خود و بستگی ها با خدای بر یکی سوزن که خود را دزدیده بر او دوخته بود دامان بی زاری نیفشاند با آن پیشینه پیمان و دیرینه پیوند که گوهر سنگ و سندان دارد و پروز بند و زندان کی و کجا تواند شد، رهی از تو فراموش کند و خامه راز پرداز از فسانه مهر و ترانه یاری خاموش خواهد، بازوی جوان نیروی پیری آن دست نگارش گر را سخت برتافت، دستوار برگردن بست و پنجه زمین گیری آن کلک شیوا آفرید به دستان و دستی که تلخ تر از آن نشاید بر انگشت پی برید و نی در ناخن شکست، با این چشم شب پره دید و دست برتافته شست، ورای پراکنده، مغز و ران آسیمه سار آنچه دل خواهد نگاشت نتوانم و آنچه نگاشتن یارم دل نخواهد. هان و هان تا خود از این خرده هوش باز نبری و چشم باز نپوشی، که مفت روان آَشفت من با گفت گهر سفت تو هر گونه گفت و گزار و نوشت و نگار از هرکام روید و از هر کلک زاید. اگر به تازگی های فرهنگ یا گران مایگی های گوهر یا دل بردگی های ریخت دارای بهره و بخش زیبائی و خداوند اختر و بخت شیوائی نباشد یاران دانست و دید را ناخنه چشم و هزار پای گوش خواهد بود و هوش پرداز مغز و بار هوش. امروز نگارش دلپذیر و گزارش جان شکار ترا زیبد که خامه و شست صاحب و قابوس داری و نامه ودست صابی و کاووس.
اگر همه هستی در هشیاری و مستی کلک و پرند از چنگ نهلی، همی گمان فزونی مبر که باز کم است، و چشم و گوش یاران دید و شنید را سردی و سیری ازآن افسانه چاه و شبنم نخستین منم آنکه جیحون و جی از نهاد هیچ سیرم دیر و زود آز آورده آن خامه و شست باز نیارد نشاند و بر جای پاره پرندی چند اگر دریا بارها گذارش از خاک ری زی در خاور دوانی، شاد خواست تفسیده روانم همچنان کشتی بر خشک خواهد راند.
حاجی جان فسانه گوئی و بهانه جوئی های بچه چشمک باز را شنیدم. پاک یزدان ما را از آب و گل پرداخت و خداوند جان و دل ساخت و از آن پایگاه بلند مایه بدین جایگاه پست پایه انداخت تا در تاریکی روشنائی جوئیم و از بیگانگی راه آشنائی پوئیم و از بیغوله ناشناختی ها پی به بنگاه شناسائی بریم. بار خدای آگاه است و پاک روان بزرگان گواه که نخستین روزگاران که پدر و مادر این پسرک با رهی رای یکتائی زدند و خوشبای دلربائی، می دیدم کدام اندیشه این بیشه کران شاخ و ریشه را پیش پای آن شب باره واین سایه پرست گذاشته و بست و گشاد و ستد و داد کدامین پنداشت و انگاشت آن سه بیگانه سیم باره را بر آشنائی من داشته، ولی چون گناه نبوده و بزه دست نانموده را آویز و گرفت آئین هنرمندان نیست بدان افت و انداز و پر و پرواز که دیدی زبان از نکوهش خاموش، چشم از زشت دیدن فراهم، دست از انداز ناشایست بسته، پای از پویه ناهموار شکسته، دل از اندیشه آلایش بر کران، روان از سگالش پاچه پلشتی ها پرداخته. کالا و رخت بالا و پست آنچه بود به کنکاش مرد یا زن سپردیم. سیم و زر از سه تا سیصد هر مایه باغ و درخت و پس انداز زندگانی و زیست از جندق رسید کارسازی مرد کردیم، سیاهه زرو کالا به گفته زن و خوشنودی شوهر به این بچه چشمک باز سپرده افتاد. پاره ای چیزها که به چشم اندر گرامی تر بود و دیده و دل را بدان زودتر از دیگر چیزها نیاز افتادی. بچه چشمک بازش پاس دار نیمه جامه و رخت و بالا پوش را خاتون مردانه پوش پیمانه نوش بالا گرفت. پنجاه یا شصت تومان تنخواه را خواجه پاچه پلشت به شوخ چشمی و سخت روئی پیرایه تن و توش فرمود و سرمایه مغز و هوش. روزی بر هنجار افسانه گفتم دو سه سال افزون گذشت تا فرزند ترا پدرسار اندوه آزمای پرستاری و پرورشم و اتابک وار تیاق گزار و پاس اندیش راه و روش، پاداش این مایه درد و رنج را دست رنج نخواهم. رخت و جامه بردن، زر و سیم خوردن را که کام خواجه و خاتون افتاد چه نام نهم و بیغاره یاران دانش و دید را چه پاسخ دهم؟ پیر پاچه پلشت آرنج ستون زنخ کرد و در زانو از پس پشت گذرانیدن همسنگ ملخ گشت که مگر نشنیده ای تا بازاریان گویند مزد خرچرانی خرسواری است.
ما نخستین روز که پیوند آمیز و آویز استوار کردیم بز و میش بیگانه و خویش دارای کیش و ریش خداوند پس و پیش هر چه بود هر که بود در بسته یک رسته به بست و گشاد و سپرد و نهاد تو بازماندیم. با یک شهر نرینه زود جفت مادینه در سفت و خفت بی کابین و سپار و سپوز مفت، دیگر چه گوئی و چه جوئی. امیدوارم بار خدای پاداش و کیفر ما و او را دیر و یا زود در آستین نهد و میانه من واین گروه شباره داوری های راستین فرماید. چون چشمک باز دیرینه روز خاتون وار و خواجه سار مهرسوز و کینه توز نبود و مهر و آویزی به یاسای دزدی در و آئین زن بمزدی بر فراخ روده و سینه سوز نداشت گفتم تواند شد به دیگر کالا که والاتر از این بود و چون پائین خویش بالا گرفت هست و بود فرماید و بی ترانه تلالا و فسانه علالا دل و دست بدین چشمک که مرا چشم است و جهان را پشم نیالاید این بچه پر آرزو و زال تا سه هیچ سیر هم این شد که دیدی و آن گفت که شنیدی، شعر:
از روزن پشت چنبر درها شد
وز خارش هره شله نرها شد
با آنکه بکاستی کم از کرم شکم
ماری دو فزون نخورده اژدرها شد
هزار افسوس آغاز سخن ها که پیرایه دهن هاست و سرمایه انجمن ها از آن خواجه پاچه پلشت و خاتون شباره و بچه پدرسار خوی گذارندگی خواست و خامه نگارندگی خستگی بر تندرستی دست یافت وناگزیرانه رازی چند که رامش ساز دل هاست و تیمار سوزتن ها در پای رفت. به خواست خدا و دست یاری بخت دویم باره هر که باره در زین کشد بی کاست و فزود چشم سپار و گوش گزار خواهم داشت و این کار هم پهلوی دیگر کردارهای ایشان در پهنه روزگار یادگار خواهد ماند.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: متن اشاره به داستانی دارد که در آن شخصیتهایی با نامهای راد، حاجی، و میرزا در حال گفتگو و تبادل نظر هستند. این گفتگو پیرامون دوستی، یادآوری و تأمل در نسبتهای انسانی و ارتباطات عمیق است. آنها به زیباییهای زندگی و چالشها اشاره میکنند، با تأکید بر این که هر انسان با خداوند در پیوندی عمیق قرار دارد و هر گذر از زندگی، فرصتی برای یادگیری و رشد است.
نویسنده میگوید که حتی در تاریکترین لحظات، نور و روشنی وجود دارد و هر کس باید تلاش کند تا از این نور بهرهبرداری کند. او به درک عشق و دوستی، زیباییهای زندگی و اینکه هر کس باید با خود صادق باشد و در تلاش برای فهم بهتر از خود و دیگران باشد، تأکید میکند.
با این حال، داستان همچنین به چالشهای اجتماعی و چیست و خامیها نیز اشاره دارد، که ممکن است بر روابط انسانها اثر بگذارد و به نوعی ناخرسندی اجتماعی را نشان میدهد. در انتها، تأکید میشود که یادآوری دوستیها و ارتباطات عمیق، یک رفتار هنرمندانه است که میتواند به رشد و شکوفایی کمک کند.
هوش مصنوعی: راد، استاد بزرگ نویسندگی و رنگآمیزی نامههای میرزا و حاجی، با دقتی خاص به بوسهای که بر نامه و دست میزند، نگاهی عمیق میاندازد. دستنوشتهای که نشان از شیرینی دوستیهای عمیق دارد، زیبایی و آرایشی خاص را به خود میگیرد. بهطرزی شگفتانگیز، از ظلمات روزگار، نور و محبت را به زندگی میآورد و زیباییهای چهره را به نمایش میگذارد. او زحمت میکشد تا فراموشی را از خود دور کند و نگذارد سکوتش بر او غلبه کند. این دوستیها حتی در سختیها و مشکلات نیز میدرخشند و مانند نخی محکم، پیوندهای عمیق و جاودانهای ایجاد میکنند. با وجود همه سختیها، عشق و دوستی قدرتی فراتر از مشکلات دارند و هیچکس نمیتواند این را از یاد ببرد. همواره نگارش زیبا و دلنشینش، بازتابدهنده عمق احساسات و روحیاتش خواهد بود و او با تمام وجود به این کار ادامه میدهد. این هنر نگارش و احساسات عمیقش، او را از دیگران متمایز میکند.
هوش مصنوعی: اگر تمام عالم به هوش و مستی در دام تزویر و فریب گرفتار باشد، هرگز تصور نکن که این وضعیت بهبود یافته و کافی است. چشم و گوش دوستان هم دیگر از شنیدنیها و دیدنیها خسته و سیر شدهاند. من همان کسی هستم که از ابتدای خلقت پیوسته در جستجوی حقیقت بودهام. اگر بارها دریا از روی زمین عبور کرده و درختان را از خاک جدا کند، من همچنان به سفر خود ادامه میدهم. روح من، شاد و پویا، مانند کشتیای خواهد بود که بر خشکی حرکت میکند.
هوش مصنوعی: حاجی جان، داستانسرایی و بهانهجوییهای آن بچه را شنیدم. خداوند ما را از گل و لای درست کرد و به ما جان و دل بخشید و از آن مقام بلند به این جایگاه پست فرستاد تا در تاریکی به جستجوی روشنایی بپردازیم و از بیگانگی به آشنایی برسیم و از ناشناختهها به شناخت برسیم. خداوند عالم گواه است که در روزهای نخستین، زمانی که پدر و مادر این پسر بچه تصمیم به چیزی گرفتند، فکر نمیکردند که کدام فکر و برداشت باعث این موضوع شد. وقتی گناهی وجود ندارد، چرا باید در این مسائل کاوش کرد؟ ما کالا و هر چه در نظر داشتیم را به آن مرد یا زن سپردیم. از هر چه به دست آوردیم، چه سیاه و چه سفید، زندگی و پسانداز را روی هم گذاشتیم و به این بچه سپردیم. چیزهایی که به چشم میآمد و ارزشمندتر بودند زودتر مورد توجه قرار گرفتند. بچهای که به زیبایی و بانمکی معروف بود، نیمجامه و پوشاک را به خوبی بر تن کرد. مبلغی هم برای او در نظر گرفته شد که به خاطر خوشرویی و قدرتی که داشت، به او داده شد. روزی در مورد داستانی با او صحبت کردم و گفتم که چند سال گذشته و او نیاز به پدر و مادرش دارد و هیچ پاداشی برای این درد و رنج نخواهم داشت. در مورد بردن لباس و پول چه باید بگویم و چه پاسخی به فکر و دانش دوستان دهم؟ آن مرد با زیرکی اشارهای کرد و گفت شاید نشنیدهای که بازار میگوید مزد گناه بر دوش آدم است.
هوش مصنوعی: ما در روز اول که یک رابطه محکم و مستحکم برقرار کردیم، بین بز و میش، چه بیگانه و چه آشنا، همراه با پرستش خداوند، هر آنچه که بود در یک رابطۀ مشترک جمع شد. با یک شهر نرینه، هر دو طرف به هم پیوستند بدون هیچگونه شرطی و با کمال آزادی. امیدوارم که خداوند پاداش و کیفر ما و او را به زودی در آغوش گیرد و در میان ما و این گروه، داوریهای صحیحی برقرار کند. چون در گذشته، چیزی مانند محبت و پیوند وجود نداشت و حتی قانونی هم برای زنان در این باره نبود، من گفتم شاید بتوانیم راه بهتری پیدا کنیم. به همین خاطر به جستجوی چیز بالاتری پرداختم و در نهایت دیدم که ما باید این معضلات را حل کنیم و به نوعی سازگار با یکدیگر زندگی کنیم.
هوش مصنوعی: از روزنهٔ پشت در، نگاه به دنیای بیرون انداخته و از شرارههای آتش، دلهای نر را به لرزه انداخته است.
هوش مصنوعی: با اینکه شکم ماری کمتر از کرم است، اما با خوردن زیاد، اژدها شده است.
هوش مصنوعی: بسیار افسوس که آغاز صحبتها اغلب فقط زینتدهنده زبانها و منبعی برای مجالس است. از آن شخص ناشایست و آن خانم بدکاره، و همچنین از پسر ناشایست آنها، خواسته شد تا در گفتگوها شرکت کنند. همچنین، نویسنده از خستگی دوری جست و به تندرستی دست یافت و ناگریز چند رازی را که دلها را شاد میکند و به رنج و درد پایان میبخشد، بیان کرد. به خواست خدا و کمک شانس، هر کسی که در این گفتگو شرکت کند، بدون کمی و کاستی در این بحثها نقش خواهد داشت و من نیز با دقت به آنچه گفته میشود گوش میدهم. این کار به عنوان یادگاری از دیگر اقدامات آنها در زندگی باقی خواهد ماند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.