گنجور

 
یغمای جندقی

در گهر غیرت هفتاد گرامی پسر است

آن پری دخت که مامش خم و تاکش پدر است

تا میان در به صلیب است وسبوبر به سراست

مر مرا تاج ز خورشید و ز جوزا کمر است

شهر از آن اختر عقرب سپر آزرده و من

رنجه ز آن عقرب شبرنگ که اختر سپر است

بر به زین اندرش آن گونه آذرگون بین

نتوان گفت همی آذر برزین دگر است

آبگین گونه ز آهم همه آژنگ آری

این نه آهست و نه آئینه شمال و شمر است

فتنه دیدی ثمر تیر و کمان وین نه شگفت

فتنه بنگر که همی تیر و کمانش ثمر است

گرد نوشین لبش ار خط معقرب بدمید

کی شگفت آرم جراره نتیجه شکر است

جز تو کت نیست میان نقص ندیدم که کمال

جز تو کت نیست دهان عیب ندیدم هنر است

بید مجنون را مانی تو بدین پیکر و زلف

بید مجنونی کورا دل و دین برگ و بر است

گر برم نام بدان ابروی و آن کاکل و زلف

شرف دولت شمشیر و کلاه وکمر است

فیض عارض اگر این فتنه قامت اگر آن

خاک فردوس هبا خون قیامت هدر است

سخت تر شد دلش از آتش آهم یغما

گفت شعری شرر از سنگ نه سنگ از شرراست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است

چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است

نه همی بینی کاین چرخِ کبود از برِ ما

بسی از مرغ، سبکپَرتر و پرّنده‌تر است؟

چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپید

[...]

سوزنی سمرقندی

در خانی ز پس اوست و بآنحلقه در است

نتوان گفت کز آنهاست کز آنها بتر است

سرخ مرد است ولی چاره چه دانم چو غر است

سرخ عر نبود در زیر برنگ دگر است

فلسفه داند و از فلسفه دانان خر است

[...]

عطار

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است

که همه کار جهان رنج دل و دردسر است

تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی

مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است

عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند

[...]

سعدی

هر کسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر است

عشقبازی دگر و نفس‌پرستی دگر است

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه